تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

قصه ای نوشته بر دیوار تنهای دلم، آرام تر از رویا و نازک تر از خیال، تو به هر نامی که می خواهی بخوان

امشب لباس هایم را رنگ می کنم

و فردا به سفر می روم

فقط کفش هایم کمی تنگ شده

می ترسم راه را گم کنم

و پاهایم هرگز به مقصد نرسند

حالا برای رسیدن

راه های رفته را هم آهسته  می روم

 

" وقتی مسافر میشوم دوست دارم کفش های زرین بپوشم تا دیر نرسم"

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:37 توسط سهیلا| |

نفسم را حبس می کنم

می خواهم حرف بزنم

چیزی بالاتر از سکوت

فراتر از خیال

به جای هر چه نگفته ام

در یک مجال کوتاه

در یک لحظه ٬ یک دم

چیزی شبیه یک تابلو

آرام ولی تند

 

فقط یک شمع روشن می کنم

واژه های ممنوعه همچنان ممنوع است

سنگینی کلمات

بر لب هایم حس می شود

نفسم را حبس می کنم

نفسی از دهان کلمات می آید

شیرین و لرزان

" شب به سر می آید"

شمع را خاموش می کنم

همین...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:40 توسط سهیلا| |

ازین دنیا چنان بیزار هستم

ببین اکنون که سر بر دار هستم

به یاد قصه ی عاشق کشی ها

من امشب تا سحر بیدار هستم

درخت بودنم پژمرد افسوس

ولی از آب و گل سرشار هستم

اگرچه قاصدک این جا نیامد

هنوزم دلخوش دیدار هستم

دگر باید کدامین راه را رفت

که امشب من خودم بیمار هستم

رزا( زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:54 توسط سهیلا| |

عید روزی ست که دل پاک و مطهر باشد

سبد عشق پر از سیب معطر باشد...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:12 توسط سهیلا|

از کودکی قلبم قصه خوبی تو را به من گفت

 و من با رویاهایم خانه ای ساختم در دل خانه ی تو

 تا هر وقت آسمان دلم ابری شد به تو سر بزم٬

 به تو که بر بام شبهایت همیشه مهتاب جاری بود

  و بر رنگ چشم هایت اشکهای بی تاب من ٬

همیشه تو طاقت شنیدن داشتی و من شهامت گفتن ٬

 چشم ها ی من همیشه  گله داشتند و دستهای تو نیایش برای من

 

هنوز هم خانه ی تو زیباست  و خانه ی من پر از رویا

 هنوز هم پنجره ی خانه ی تو لبخند بر لبها می نشاند

و آسمان خانه ی من ابری و بارانی

 دلم تنگ می شود برای ندیدنت٬

 مرا به کویت بخوان تا خدا را در عشق تو بجویم

 

میلاد با سعادت  امام رضا(ع) مبارک

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:34 توسط سهیلا| |

به تو که فکر می کنم

دلم بهار می شود

و یاس های خیالم خیس

دستهایم را بگیر

و دستبندی از گلبرگ های یاس

به واژه هایم هدیه کن

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:12 توسط سهیلا| |

در باغچه ی خانه ی من

هر گل سرخی پلک باز می کند

چشم های من پر از شبنم میشود

زیر پلک های من

سال هاست که باغچه بیدار است

و گلبرگ های دل من خواب

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:27 توسط سهیلا| |

خسته که می شوم

روی نسیم راه می روم

سرم را

به شانه های آفتاب می چسبانم

و قلبم را آرام می بخشم

فقط چند قدم...

مثل یک نقاشی

مثل یک تنهایی

و مثل...

 همه ی تقدیر دلم

"گاه پیچک قلبم سایه بان آفتاب می شود"

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:25 توسط سهیلا| |

در چشم های من

نگاه تو جا مانده است

زیر یک اتفاق سپید

پشت پس کوچه سبز  آشنایی

در شهر دوستت دارم های آبی

بر بال رویاها

و کنار نبض خیس عشق

................

مرا به کجا تبعید کرده ای؟؟؟

شعر نگاهت...

 تا ابد در چشمهایم سپید می ماند

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:3 توسط سهیلا| |

کنار دوستت دارم های تو

سیبی کال از درخت افتاد

و تو ...

با قلم مویی از گل سرخ ها

آن را رنگ کردی

 

و من چقدر تنها بودم

 که صدای باز شدن گلبرگ گل سرخ ها

از دل زخم خورده ام گذر کرد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:31 توسط سهیلا| |

می نویسم تا از غم شمعدانی های بیدار کنار پنجره برای دلم دفتری بسازم

برای روزهایی که انتظار آفتاب را دارم و شبهایی که مهتاب را می خوانم

 

می نویسم تا روحم زنگار نگیرد و دلم اشک نریزد برای سادگی هایش

برای شکل هیچکس نبودنش  و برای حرفهایش که هرگز پایانی ندارد

 

می نویسم برای بهانه ی دلتنگی هایم

برای پروانه هایی که از گل سرخ ها پر گرفته اند و بر دستهای من نشسته اند

 

 می نویسم در دفتر خیس قلبم که همیشه  کنار پنجره نزدیک گلدان های شمعدانی جا می ماند

می نویسم و نگاه می کنم به پروانه هایی که در اوج خیال

 از کنار گل سرخ ها تا آسمان پرواز می کنند

 

می نویسم تا  مهربان باشم

مهربان تر از پروانه ها

می نویسم تا عاشق باشم

عاشق تر از گل سرخ ها

می نویسم تا خواب باشم

خواب تر از شمعدانی ها

 می نویسم من...

برای خودم ٬ دلم و خیالم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:47 توسط سهیلا| |

منتظرم

منتظر  روزهایی که

شالیزارهای مهر سبز شود

 و دانه های عشق عمیق نفس بکشد

این بهاری است که  دوبار آفریده میشود

 

هیچ باغچه ای نمی خشکد

و هیچ پیچکی دلواپس دیوار نمی شود

منظره ای از پشت پنجره آسمان

و خیس ترین لحظه ای که آفتاب خیال

بر طراوت شالیزارها می تابد

 

من چیزی جز یک آوای آشنا نمی خواهم

خدایا کمکم کن تا زمزمه ی قلب تو را بشنوم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:54 توسط سهیلا| |

روی شیروانی خانه ی من کبوتری لانه دارد

که دانه هایش را از دستهای خدا می خورد

دیریست نور سبزی به بالهایش پیچیده

و گل سرخی بر بسترش روییده

دانه هایش در هوا پراکنده شده

و خورشید از آنها نوشیده است

 

خورشید پرنده میشود

و گل سرخ از درخت آسمان بالا می رود

اینجا آخرین ایستگاه  بهشت است

 

زیر نور ماه و باران آسمان را دور میزنم پر از خیال

خدایا تو را فریاد می زنم تا همه بدانند

 فقط بر سر شانه های تو آرام می گیرم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:48 توسط سهیلا| |

وقتی واژه ها میمیرن

قلب آدما می ایسته

توی عشق و عاشقی ها

نمره ی قبولی بیسته

 

این همون باغچه ی زیباست

که دچار-  به گل سرخ

نکنه دیر برسی تو

بیقرار- این گل سرخ

 

این همون بوسه ی سیب

روی گونه های حوا

دوباره وقت قراره

آدم ـ با پری ما

 

آخرش عشق نگاهش

از زمین به آسمونه

هق هق مهتابه و ماه

وقتی خورشیدش بارونه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:3 توسط سهیلا| |

اولین گریه صبحت

رویش گندم زیبا

وقتی که چشمام نگات کرد

چشم تو آبی دریا



صورتت لاله ی عشق و

خنده هات شکوفه باران

تو کدوم گلم شدی که

پاییزم شد چو بهاران



رنگ آیینه چشمات

رنگ آسمون آبی

دوباره نفس کشیدن

تو هوای آفــــتابی



حالا که شدم یه عاشق

دل من واست میمیره

توی تصویر نگاهت

چشم من آروم میگیره



توهوای کودکی هات

هنوزم بادکنک و باد

پسرم جوونی تو

خستگی مو برده از یاد

 

چگونه باور کنم وقت پریشانی به این زودی از راه رسید؟

با دستهایم که از همیشه کوتاهترند روی خودم خطی می کشم

تا تو جوانی ات را آرام بپیمایی

 و رویاهای مرا چون نهالی کوچک سبز کنی

 

پ.ن) به بهانه سالروز  تولد پسرم که چشم های آبی اش

مرا به ابدیت آسمان پیوند زده است

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:59 توسط سهیلا| |

ای عشق...

قدم می زنم با تو

 تا گل سرخ

دل نمی کنم از تو

تا خود صبح

می نوشم از دست تو

عطر سیب را

تن می کنم بر تو

مریم امید را

 

کاش نقاش بیقراری بودم

و تمام دوست داشتن هایم را آبی آبی می کشیدم

کاش می توانستم .....

تمام آنچه وجودم را به درد می آورد خط  خطی کنم

و تا همیشه ها سرشار از طعم دوست داشتن ها باقی بمانم

 

ازطرف دوست بسیار عزیزم  فریبا

به بازی دوست داشتنیها و دوست نداشتنیها دعوت شدم٬

 

دوست داشتنیها؟؟؟

۱ـ زیباترین گلهای زندگیم که بهانه های بودنم هستن

۲ـ سکوت شب که پر از آرامش خیال نیلوفرانه ست

۳ـ معصومیت کودکانه که شبیه شعری از فرشته هاست

۴ـ جوانی گذشته که آینه ای شفاف از لحظه های ماندگاره

۵ـ آسمان آفتابی که همیشه حرف تازه ای برای گفتن داره

 

دوست نداشتنیها؟؟؟

۱ـ دوری از عزیزانم که بیقراری هامو بیشتر میکنه

۲ـ لبخندهای مصنوعی که هویت آدماررو نشون میده

۳ـ وعده های خیالی که انتظار بیهوده داره

۴ـ دورنگی و ریا که اتفاق های همیشه تکراریه

۵ ـ شبهایی که آسمان بی ستاره س و دلتنگ ترم میکنه

 

کاش نقاش بیقراری بودم

و نفس های باران را سبز سبز می کشیدم

کاش می توانستم.....

تمام دوست نداشتن هایی را که در حوالی آنها

عشق به بن بست میرسد خط خطی کنم

و تا همیشه ها سرشار از عطوفت باران باقی بمانم

 

پ.ن  ) نوشته های این وبلاگ هیچ مخاطب خاصی ندارد٬

برای خودم ٬دلم و خیالم می نویسم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:45 توسط سهیلا| |

  دل من...

  تردتر از باران است

  چشم من...

  موسیقی یاس تو را

 می شنود

 و خدا می داند

 که چه طعمی دارد

 رنگ تنهایی

شبهای دلم

 

ای کاش.... موسیقی نگاه تو

 قلب رنجیده مرا سرد نمی کرد

از آسمان چشم های تو باران هم ببارد

باز خورشید دل من  بی خواب نمی شود

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:26 توسط سهیلا| |

من را باران

من را آسمان

من را یک پنجره

 تا هوای تو

 

چند غروب چشم از آسمان بر ندارم  تا تو بیایی

چشم های خیس من...

به انتظار آشتی آسمان و تو کنار پنجره می ماند

تا تو بیایی و من در آغوش باران آرام بگیرم

 

امشب باران می آید

 از هوای چشم های تو

 تا برکه کوچک دل من

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:8 توسط سهیلا| |

باران که ببارد/ عشق هم گل می دهد

توی یک  پاییز سبز/ بوی سنبل می دهد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:2 توسط سهیلا|

 شبا که بارون می باره/  خدا رو بهتر میشه دید؟

وقتی میاد سراغ ما/ صداشو میشه که شنید؟

از شعرهم  که بگذریم/ خدا خودش یه شاعره

دلش میاد؟ به ما بگه / برین یه دنیای دیگه

چقد بگم مهربونه؟/ وقتی چشام هراسونه

تو این هوا که پر غمه / بازم توی آسمونه؟

 

خدای خوب و مهربون/ خسته شدم از آسمون

خسته شدم از بارون و/ نداشتن یه همزبون

صورتتو نمی بینم/ ولی صداتو می شنوم

بیا یه  قول بده به من/ امشب بیا به خواب من

  

تا صدای باران را می شنوم ٬برای دیدن خدا به آسمان نگاه می کنم

به جایی که از کودکی خیال می کردم خانه ی خداست.

 

پ.ن) روزهای بارانی از ناودان خانه ما٬

 به جای قطره های باران یاس های پرپر می ریزد

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:52 توسط سهیلا| |

باز دوباره شقایق شدن

دلی بی تاب می خواهد

از من نگیر

تنهاترین  گلبرگ گلهای عاشق را

 

تا لحظه ای که شقایق در وجود عشق شکفته میشود

روی تقویم دلم روزهای تنهایی را خط خواهم زد

 

دوباره باغچه دلم

عشق را تقسیم می کند

سبزی چشمان تو سهم دل من

و گل سرخ دل من سهم دل تو

 

پ.ن) دیشب خواب دیدم٬به جای شبنم

 روی گل سرخ های باغچه مروارید نشسته است.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:48 توسط سهیلا| |

اگر ساعت را از خورشید بپرسی

باران به وعده می آید

بارانی به رنگ آفتاب

 

 باید از سرزمین آفتاب باشی تا لطافت باران را احساس کنی

 خورشید با حضور پنهانی اش آسمان را پیشکش باران می کند

 

پ.ن) باران اندوه گلبرگ های گل سرخ دلم را می شوید

 و مرا تشنه آفتاب می کند٬آفتابی به رنگ باران!!!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:57 توسط سهیلا| |

روزی خیال می کردم چون صخره محکم و چون دریا کوبنده ام

حالا هیچ واژه نیست...

زانو زدن مرا در برابر گودال های زندگی تعریف کند

 باران باران رنگین کمان از آسمان ببارد

 بر رود دلتنگ دلم هیچ پلی برای عبور ساخته نمی شود

خسته ام ٬خسته و ناتوان

 آنقدر که لکه های سیاه آسمان دلم را ابری می کند و خیالم را بارانی

 

افسوس که نمی دانی با کدام چراغ به دیدن من بیایی

فقط مرا می بینی و نمی خوانی ام٬چون یک غریبه

کودک چشم های من از تو یک نگاه می خواهد

پ.ن ) یادم رفته بود درختی که به آن تکیه داده ام شکسته است

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:21 توسط سهیلا| |

در شکافی از دلم یک پرستو آشیانه دارد

که هر دم آرزوی پرواز دارد

و همیشه زمان را از ساعت آسمان می پرسد

چه روزهای آفتابی ٬چه روزهای پاییزی و بارانی

 

پ.ن۱) همه ی ساعت های پاییز خیس باران است

پ.ن۲) کاش می توانستم بدانم پرستوی دلم  بالهایش را کجا خشک می کند

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:32 توسط سهیلا| |

تو از جنس باران

و من از جنس خیال

تو مهربان تر از باران

و من باران تر از خیال

 

تو رویای سیبی که باید چید

و من رویای خوابی که باید دید

 

پ.ن ) در خلوت خیالم یاد تو شکل پروانه هاست 

 به اشتیاق اولین خوابی که از تو ببینم ستاره ها را هر شب می شمارم

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:24 توسط سهیلا| |

دنیا می خوابد و من دنیا را می گردم

در کوچه  پس کوچه هایش

هزاران بار خودم را گم می کنم

من می نویسم

سیب را آرزو می کنم

آنقدر که زندگی از کنارم بی قهقهه رد شود

و دنیا بداند هرگز مرا خواب نمی کند

پ.ن) حالا کجای آشنایی ما خط خورده که تو اینهمه دلگیری؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:25 توسط سهیلا| |

دلم آسمان می خواهد

تکه ای ابر زلال

خانه ای آبی و خیس

و خدایی نگران

 

در کودکی خیال می کردم اگر خدا بین آدم ها و عروسک های روی زمین مرا گم کند

نشانم را از فرشته ها می پرسد و پیدایم می کند و حالا می دانم این بغضی که فرو خورده ام

نه شوریدگی ٬ نه دلشدگی و نه چند خط شعر است ٬ فقط یک مشت آرزوست

پ.ن  ) و هنوز نمی دانم خدا کودکان را فرشته می داند یا نه؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:31 توسط سهیلا| |

همه چیز زمینی بود

یک نگاه از پشت پنجره

 چراغ ها را خاموش کرد

آسمانی ترین گوشه دلم ماه را دید

چشمکی زد و خندید

 

راستی همه قصرها دیوار بلورین دارند؟؟؟

" نمی دانم چرا همیشه از گم شدن ماه ترسیده ام

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:26 توسط سهیلا| |

وقتی کنار پنجره دلم خاموش شدی

هزار شاخه گل مریم پژمرده شد

و من تلخ ترین شعرم را برای تو نوشتم

 

عجب تلخ است نگاه آخر تو

که مي گويد روم من از بر تو

در اين وادي همه را نيک دانند؟؟؟

بدي را خوب خوبي بد شمارند

عجب صبري به من دادي تو اي پيچ

نکن هر دم مرا بازيچه هيچ

عجب شادانه رويش را کشيدم

به دستانش گل مريم شنيدم

دل تنگم از آن پس خون ناليد

سرش را ميان مرده ها ديد

عجب مستانه دل بستم به رويا

اسيرم کرد ناز ساز دنيا

عجب خوابيده عشقم با شهامت

به زير سنگ آرام بي نهايت

(به پدر که دستانم را به نگاهش سپرده بودم)

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:44 توسط سهیلا| |

امشب چشم دلم تمام زمین را گریه کرد

تا خدا ببیند در آسمانی ترین گوشه دلم

یک فرشته زندنگی می کند

" من خواب فرشته ها را رویا نمی دانم "

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:2 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin