خیال که خیس نمی شود
باران بر گونه خیس قلبم ببار و از کوچه پس کوچه های خیالم نشان از آسمان بگیر
دلم عجیب مرده است دگر دعا نکن مرا که از خدا خورده است برو ز خاطرات من چه زود رنگ غم شدی ز صفحه خیال من نه رفته ای نه کم شدی برو ز خاطرات من به ذهن تو خطور کرد... مگر دلت ز سنگ بود که از دلم عبور کرد برو ز خاطرات من نه عشق سهم من نشد امان ازین حواس پرت دچار شک و ظن نشد رزا(زیباترین گل زندگیم) خسته نباشی دلکم چه صبری داری دلکم آدما روت لگد کنن قضاوت غلط کنن خورشید ازت رو بگیره بارون رو چترت بمیره خسته نباشی دلکم چه صبری داری دلکم همه تو رو جا بذارن تنهای تنها بذارن داد بزنی کمک می خوام من یار بی کلک می خوام خسته نباشی دلکم چه صبری داری دلکم قدر تو رو نمی دونن حتی تو رو بد می خونن کاری ندارن به چشات به قطره قطره نگات خسته نباشی دلکم چه صبری داری دلکم صدا ازت در نمیاد هیچ کی دلت نمی خواد این جوری که کم میاری فقط برام غم میاری خسته نباشی دلکم چه صبری داری دلکم ......................... دلم بهار می شود و گل یاس های خیالم خیس دستهایم را بگیر و دستبندی از گلبرگ های یاس به واژه هایم هدیه کن ما سپید نخواهیم شد چون خورشیدی که بر ما تابیده هرگز سایه ها را نمی شمارد و ردپای خیال همین جا تمام میشود پیچک عشق نه خیال را خیس کرد و نه صدای مرا به خدا رساند فقط پنجره رویاهای من بسته شد تا دفتر خیس قلبم را کنار بگذارم و چشم از آسمان بردارم شاید فردایی دیگر ... گه گداری که دلم می گیرد می نشینم آرام گوشه دنج اتاقی تاریک و به اندازه ی غم های دلم می گریم گه گداری شعری می خوانم از سهراب... از سایه... از فریدون و فروغ زندگی سخت که نیست؟؟؟!!! روزها می گذرد من به پایان کسی نزدیکم راستی یادم رفت شعر هم می گویم گه گداری به خودم... مردم شهر... به تفاوت هامان می خندم به کلاس درس و استادم که دلش نازک نیست همکلاسم که به فکر فرداست امتحان فردا... من و دفترچه ی شعرم ... به عجب دنیایی زندگی سخت که نیست؟؟؟!!! گه گداری شب ها بیدارم زمزمه می کردم (کاش دنیا همه اش شب باشد شب که تو می خوابی... شب که من تنهایم... شب که من پشت سرت می نالم نه ببخشید من از شب ها هم بی زارم) زندگی سخت که نیست؟؟؟!!! گه گداری دل من منتظر است که بروید خورشید کوه ها گلدانند من به پایان کسی نزدیکم ابرها می دانند که چه طعمی دارد صورت خیس و لب خندانم چتر ها هم خستند و توقع بی جاست گه گداری باید مثل آدم ها شد زندگی باید کرد تلخ... شیرین... شاید این تعریف است چه کسی می داند روز اول - شیرین-یعنی چه؟؟؟ رزا(زیباترین گل زندگیم) آرزوها زبان رنگ ها را می دانند و مهتاب راز آرزها را پس بی گمان امشب ماه پنهانی به آرزوهایم سر می زند چه منظره زیبایی!!! حالا وقت پاک کردن نقطه چین های ناامیدی در دفتر خیال است
به سمت رنگین کمانی از سپیده دم برو با آسمان همه جا همراه شو رویاهایت را به دنبال خودت بکش تا انتهای آن اتاق آبی تا خواب دیدن یک خواب زمستانی به آنجا برو به جایی که روبروی خودت بایستی و ورق بزنی دفتر شعرهایت را تا بزرگ شدنت تا بزرگی کنار صداقت و مهربانی به آنجا برو که پر از خیال تو اما حقیقت توست و آنقدر در معصومیت خودت بنویس که روی شگفتی واژه هایت به دورترهای دور سفر کنی به آبی های دوستت دارم ها با تمام ستاره هایی که تا صبح شعر تو بوی خوب بهشت می دهند و آنقدر خودت را ادامه بده تا مفهوم شعرت را زنده کنی و سطر سطرش را هدیه کنی به قلب فرداهای زندگی (تقدیم به زیباترین گل زندگیم) هزاران دشمن و یک دوست دارم تو را من عاشقانه دوست دارم دلم در گیر و دار زندگی نیست تو دنیایی و دنیا دوست دارم جهان باغی پر از خار است اما تو را تنهاترین گل دوست دارم نگو دلتنگ بارانی که ابرم ... تو را رنگین کمانم دوست دارم شبانه های من بی تو کبود است تو را ماه مجسم دوست دارم رزا(زیباترین گل زندگیم) زمین تاریک است و من از تاریکی می ترسم .دلم خواب می خواهد خوابی که بیداری نداشته باشد .......................................... ای آسمان... مرا در آغوش خودت به خوابی دلپذیر ببر و چشمهایم را در خیالی زیبا غرق کن به دستهایم سبدی بلورین برای چیدن ستاره ها بده تا آنقدر ماه و ستاره ها دلم را بلرزانند که زمین پر از مه را نبینم پلک هایم را نیمه باز کن تا اندوه زمینیم را پشت پلک هایم به خواب ببرم و خیالم را اوج بده تا آن سوی رویاها٬تا فرشته ها "کاش این خواب مرا تا خدا ببرد" که به همه چز نگاه کنم و هیچ چیز را نبینم "و چشمهایم با غرور فقط خدا را لمس کند" ........................................ ای آسمان مرا بخود بخوان من از نیرنگ های زمین خسته ام می خواهم آوازهای آسمانی را بشنوم ........................................... پ.ن) اینروزها خیلی دلتنگم و بغضی سنگین آزارم می دهد. ساده می نویسم... مثل سرود چشمهایم مثل آهنگ صدایم مثل شبنم مثل آب مثل نسیم مثل باد مثل آفتاب مثل بهار مثل دنیا مثل خواب ..................... می خواهم غم هایم را به گنجشک ها بگویم که آسمان را خبر کنم رازهایم را به باغچه که دل باغچه را بشکافم که گل سرخ ها را عاشق کنم دردهایم را به قلبم که قلمم را بشویم که دلم را زنگار نزند که چهره اش زیبا شود می خواهم خودم را بنویسم مثل حس شرجی چشمهایم مثل لیلای بارانی نگاهم مثل خودم٬مثل دلم که سهمش را از عشق تقسم می کند که التهاب گل سرخ را ببیند که تعبیر کند خواب باغچه ی زیبا را که ساده بنویسد مثل خودش مثل خنده هایش که غمگین است مثل عطر خیس اشکهایش مثل همه ی آینه ها زلال و عاشق مثل یاسمن٬مثل برف ساده مثل برگ کاغذی سفید دیگر چیزی نپرسید... ............................ سیل هولناکی آمده است ابتدایش ابرهای سیاه انتهایش زمین درختان را به آسمان می برد رودها را به سفر پرستوها را به کوچ و گل سرخ ها را به هجرت .............................. خطبه های عشق را فراموش و سکوت را زمزمه کنید سیل هولناکی آمده است از تاریکی سرازیر شده و پنجره ها را می شکند لحظه های بهار را خشک دل ها را سنگ اشک ها را سیلاب و تمام روزها را جمعه می کند سیل هولناکی آمده است و خورشید و زمین را باهم غرق خواهد کرد اینروزها دغدغه ام پنجره هایی ست که بلعیده میشوند و من چون شبحی فقط شب زنده داری میکنم... کاش می توانستم با دستان نحیفم پنجره را در آغوش بگیرم و در پشت خانه هایی که درهاشان زنگار نبسته پنهانش کنم اینروزها من مرده ام بی آنکه چگونه مردن را آموخته باشم و بجای هرچه نباید گفت چند نقطه چین می گذارم ...................................................... بنگر انسان از انسان چه ساخته است و به کجا رهسپار کرده است به سوی کدامین سرنوشت؟؟؟ نمی دانم آیا دوباره خوابهای شیرین خواهم دید؟؟؟ و گل های خندان امروز را فردا خواهم بوئید؟؟؟ می ترسم... و باور می کنم زمان از دست رفته است اگر امروز سقوط کند یک ثانیه از آفتاب فردا طلوع نخواهد کرد می ترسم... اشک ها و آه های من نتواند به هیچ جسمی گرما ببخشد و آرزوهای من... به خواب های کودکانه ای برود کاش... از دستان نیمه بسته ام گل های سپید را تقدیم به رویاهای نیامده کنم می ترسم... خورشید فردا رنگ پریده تر از همیشه باشد می ترسم... زندگی با من چرا این گونه تو تا می کنی؟؟؟ یک به یک غم هایِ خود را در دلم جا می کنی تا که چشمم باز شد دنیا برایم بسته شد... مرغِ عشقم از پریدن در قفس ها خسته شد من نمی دانم!!!کجایِ راهِ من بیراه بود؟؟؟ هر که پرسید از دلم گفتم که شب بی ماه بود فصل هایِ عاشقی را یک به یک از بر شدم بین پاییز و بهارش ماندم و پر پر شدم کودکِ چشم مرا دیدی ولی دارش زدی اشکِ گُل بود و صدا خارش زدی؟؟؟ تا به گوشِ تو رسیدش خنده هایم - بی درنگ پرت کردی از تمامِ قله هایت ریگ و سنگ زندگی با من چرا این گونه تو تا می کنی زندگی من زنده ام - با من مدارا می کنی؟؟؟ رزا(زیباترین گل زندگیم) روی گرداب امید انتظار و انتظار فکر فردای سپید سپیده که سر بزنه به هر دری در میزنه چشما رو آینه می کنه لبها رو تشنه می کنه چشم دلو وا می کنه چشمه رو پیدا می کنه ........................... هنگامی که اندوه من و تو با هم یکی میشود قلب ها از یخ هم که باشند شکافته می شوند و خورشید تابنده تر از همیشه بر شوق ما می تابد پس رها می کنیم خود را زیر باران گرمی که سنگدل ترین آدمها را هم خیس می کند و از دستهای ما رنگین کمان عشق می سازد ............................................. توی قلب آدم بدا کاش میشد با یک مداد ماه توی آسمون کشید کاش میشد سحر که شد آفتاب و توی دلا دید کجایی خدای ما؟ صدای ما دیر رسیده؟ مگه مارو ندیدی؟ دستا بهم زنجیر شده ........................... با آن که هیچ شکی نیست آسمان همیشه آبی ست و پرنده ها در حال پرواز می میرند ...................................... تا آسمان فردا را سبز کنیم قرارمان این نبود آسمان تیره شود ..................... تمام شب بر سرم فرو می ریزد و در آسمانی شکسته ستاره ها را می بینم که پر نور خاموش شده اند ................................ چقدر صبور بمانیم تا تاریکی این شبها را تاب بیاوریم با اینهمه زمان گذشته است... دوباره در آفتاب نغمه می خوانیم و سیلابی از گل های سرخ را در باغچه آسمان منتشر می کنیم این زمان دیر نیست... دوباره آسمان را رنگ می کنیم ................................ که پلکانش از جنس اقاقی و سقفش آبی آسمان باشد فقط کاش یک نفر... خانه را سبز نقاشی کند آنقدر سبز... که بهار هم از دیدنش سیر نشود .................................... دلم خانه ای بی دسترس می خواهد که دیوارش پیچک و یاس و زمینش فرشی از احساس باشد فقط کاش یک نفر... خانه را هر لحظه بالاتر ببرد آنقدر بالا... که ماه هم مرا نبیند که باغچه اش پر از گل های سپید و درختانش از نسل امید باشند فقط کاش یک نفر... هر روز برایم یک سبد سیب بیاورد آنقدرسیب... که من خیال کنم دانه های سبز عشق باغ قشنگ خانه سبز مرا دنیایی از سبز می کند دلم خانه ای بی دسترس می خواهد دلم خانه ای سبز می خواهد... ........................................ ای آنهایی که گوشهایتان را گرفته اید چشم هایتان را باز کنید اینجا گل های سبز تندیس بهار شده است و گل های سرخ فانوس راه سبز .................................. عشق مردمی تو در تمام باغچه های دوستی نهالی تازه داده است تو می توانی سبزتر شوی سبزتر از سبز بهار آن سالها چشم من این موسیقی سبز را می شنود و دستهایم حس سبز نگاهت را می بیند جوانه بزن و رشد کن این سبزینه همیشه سبز را کدام پرنده از آسمان این سرزمین پرواز خواهد کرد؟ و کدام اندیشه در حسرت فردا برای همیشه مردود خواهد شد؟ من به سرودی فکر می کنم و موسیقی آشنایی که بعد از این هیاهو همواره باید گوش کنم .................................................... بیایید همه دعا کنیم تا فردایمان سبز شود و هر بهار پرنده ها مسافر سرزمین ما باشند سرزمینی که هیچ فاصله ای در آن زندانی نیست و هیچکس در آن نفس سرد نمی کشد ................................... به امید رویاهای سبز به امید آرزوهای سبز و به امید فرداهای سبز سبز تا بهاری همیشه بهار ..................................... نه من دلی دارم جز برای تو اگرچه دورم از خانه ی تو و خودم دوباره می رسم به سبز ابتدای تو ................................ وقتی پیچک ها غمگین میشوند باران بر دیوار آنها اشک می ریزد تا همه باور کنند عشق پیچکی ست که دیوار نمی شناسد ............................ خانه ای پر از نگاه تو و خانه ای پر از بهانه های من تا هوا٬ تا آسمان٬ تا خدا تا آفتابی شدن سقف خانه ی ما این پیچک سبز عاشقانه می رود بالا ............................ پ.ن ) به تو که چهار سال دوری را تحمل کردی و به من که شاید چهار سال دیگر برگردم... چشم هایت مرا به هستی می کشاند و در آسمان دلم آنچنان پرواز می کند که گویی عشق فقط در چشمان توست و در آسمان دل من ............................ با من بمان... تا سبز چشم هایت را کنار پنجره... در گلدان گل سرخ ها جای دهم و بهاری دیگر بیاید و باز هم بهاری دیگر تا خواب گل سرخ ها تعبیر شود و چشمان من سبز شود سبز سبز ....................... نگاه تو جا مانده است زیر یک اتفاق سپید پشت پس کوچه سبز آشنایی در شهر دوستت دارم های آبی بر بال رویاها و کنار نبض خیس عشق مرا به کجا تبعید کرده ای؟؟؟ شعر نگاهت تا ابد در چشمهایم سپید می ماند .................................... یک لحظه چشمهایم را روی هم می گذارم و چشمهای تو را ستایش می کنم آخرین شعر دفتر من برای نگاه توست عشق در چشمهای تو چنان ابدیتی دارد که در باغچه کوچک قلب من غنچه های گل یاس را از نفس باز می دارد چشم هایت زیباترین یادگار آواره گی خیال من است .................................
و ازساقه پیچک خاطرات بالا می روم
اینجا شاید آخرین ایستگاه بهشت است
نه آینه هست نه یک خدا
کجایی خدای مهربون ما؟
برس به داد آینه ها
رنگین کمانی از رنگ ها را چیدیم
کی فردا میشود؟؟؟
می خواهم دنیا را سبز بکشم
و درختانی که حالا خیلی بزرگ شده اند
دلم خانه ای بی دسترس می خواهد
بگذار خورشید بتابد
و آفتاب بخندد
آنوقت سری به آسمان بزن
آسمان فردای فردا
سبز سبز است
| Design By : Night Skin |

