تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

بین باران و خیال فاصله بسیار کم است و تو آن چتری که بالهایت رو به باران باز است تا خیال من خیس نشود

خانه ام گُل که نداشت

همه ی دلخوشی ام  تابلوی پنجره بود

من که بُر می خوردم

بین تقویم زمان

جای تو خالی بود

و نمی فهمیدم...

زندگی می گفتند

راه پر چاهی نیست!!!

من که راضی بودم

مگر این کافی نیست؟؟؟

کم ـ کم یک عمر است

دل من می گیرد

خانه ام  گُل که نداشت

همه ی دلخوشی ام عابر کنج خیابان بودش

به خودم می خندم

کاش یک بار دلت جا می ماند

 

رزا"زیباترین گل زندگیم "

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:25 توسط سهیلا| |

دل تو

در هوس چیدن گل نیست

ز باغ دل من

که دلم مرد

درین کوره دنیا

و گلش کوزه نشد

 

 رزا"زیباترین گل زندگیم"

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 10:40 توسط سهیلا| |

آنقدر سخت گرفتم که دلم سخت گرفت

این هیاهو رمق از این تن جان سخت گرفت

 

 ساعت خانه ی من خواب ندارد

 و شب ها را بی ستاره می شمارد

به دلت سلام مرا برسان

و بگو دلم تنگ می شود

اگر اینجا نباشی

 

" آنقدر دلم دلتنگ شده/ که دلم برای دلم تنگ شده "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:1 توسط سهیلا| |

بهار

در قلب من است

وقتی تو زیباترین گل بهاری 

بهار من بمان 

بهاری ترین بهانه ی دلم 

 

 "  گرچه راهها دور است ٬ قلب ما نزدیک است "

" گل همیشه بهارم ٬ تو  آمدی تا فصل های دلم هر روز از نو بهار شود "

 پ.ن) به زیباترین گل زندگیم

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:13 توسط سهیلا| |

دستهایم را کنار خیالم جا می گذارم

نفسم را آرام می کشم

و در آغوش دلم سخت می گریم

چه قدر تنهایم

 

" دستهایم از غم دوری دستهایت پروانه می شود "

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 16:10 توسط سهیلا| |

سپیده که سر بزنه

 به هر دری در میزنه

چشما رو آینه می کنه

لبا رو تشنه می کنه

چشم دلو وا می کنه

چشمه رو پیدا می کنه

 

کودک من صبر کن٬ سپیده سرزده می آید٬

 وقتی که تو در آغوش شب آرام خوابیده ای

و پرستوها برای گیسوان زیبایت آواز سر می دهند

 وقتی که می خواهی همه چیز را در رویا ببینی

در نورهای گم شده٬در عطر پنجره ها

در درهای گشوده و هوای سپیده دم

 

 به هر سو که می خواهی نگاه کن٬

 به باغچه ای که نهال هایش درختانی بزرگ شده اند

 به تابلویی که با قلم مویی لرزان سبز نقاشی شده است

به آسمان نگاه کن ،به ستاره هایی که چشمک زنان تمام زمین را روشن کرده اند

به دریا که طوفانی می شود ولی کم کم آرام می گیرد تا تو را به امن ترین ساحل آرامش برساند

به ماهی ها که اگر مسیر رودخانه عوض نشود٬ با پولک های طلایی دریاها را صاحب می شوند

به اسب های سفید وحشی که شهیه کشان جاده ها را طی می کنند تا به دره ی صعود برسند

به پرندگان که  دستمال های سپید را تا اسمان پرواز می دهند

 

کودکم به فردا نگاه کن٬

به فردایی که سپیدی از سپیده اش پدیدار می گردد

فردایی که به انتظار توست و تو را می خواند.

 

" هر چه تاریکی بیشتر باشد اتفاق سپیدتری میافتد "

" اگر هنوز نشان از سرزمین من داری بدان که پنجره ها نوید هوای بامدادی را می دهند "

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:57 توسط سهیلا| |

من چشیدم در خواب

طعم رویای تو را

سایه ات آبی بود

و دلت پاک

ولی...

چشمهایم وا شد

زندگی بود هنوز

بر لبم می ماسد

خنده هایم هر شب

خواب من کوتاه است

من دلم می خواهد

تو همینجا باشی

جای تو آنجا نیست

 

روز ارام خواهد بود اگر از خوابی بیدار شوی که به سپیده دم نزدیک باشد

و تو را از ژرفای اندوهی که با آن به خواب رفته ای به سحرگاهی لطیف بسپارد

آه از آن زمان که در چشمان خواب تو پیچک های غمگینی سبز شوند

که به هیچ دیواری اعتنا نکنند و در جای خود پژمرده گردند

تو حق داری خوابت را به روشنایی سوق دهی

و پیچک ها را خیس از باران به دیوار بسپاری

 

" من خواب دیده ام  پیچک های عاشق از دیوارهای سبز بالا می روند "

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:32 توسط سهیلا| |

هوا زودتر از زمستان سرد شده است

قلب تو زودتر از چشم هایت یخ زده است

اشک های من قبل از آنکه سرازیر شوند

چشمانم را خیس کرده اند

چرا که تو برفی ترین آدم خیال من شده ای

زیر برف نگاه تو پنجره ی یادت را تا همیشه می بندم

 

" بیچاره آدم برفی ها که قلبشان فقط در زمستان می تپد "

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:35 توسط سهیلا| |

عید روزی ست که دل پاک و مطهر باشد

سبد عشق پر از سیب معطر باشد

 

" من خواب دیده ام/ خواب یک آسمان ـ پرسیب "

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 7:55 توسط سهیلا| |

اشک ها از قلب ها می آیند

و به چشم ها می روند

قلب من تاول زده است

چشم هایم میسوزد...

 

من از اشکم حرف می زنم٬ نه از قلبم

از قلبم که گریه می کند ٬ نه از اشکم

 

" نمی خوابم وقتی شب دیر می شود و ماه دلگیر " 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:16 توسط سهیلا| |

اگر دلت یک رنگ باشد٬

نقاش خوبی می شوی

نقاش خوبی ها می شوی

باید نقاشی هایت حرف بزند٬

حرفهایت نقاشی کند

در یک صفحه هزار رنگ را خشک کن٬

همیشه یک رنگ اضافه می آید

رنگ سیب ٬رنگ سبز٬

رنگ دیوار٬رنگ انکار.

 

دلم گرفته ٬قصه نمی گویم...

قصه های من قبل از اینکه نوشته شود نقاشی شده است

و نقاشی های من قبل از اینکه رنگ شود مچاله شده است

 

" گل های کاغذی تا انتهای دنیا در نقاشی های ناتمام خشک می مانند "

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:22 توسط سهیلا| |

دوستت دارم را

ساده نگیر

نقش ِ تنهایی ما

حک شده روی ِ برهوت

تو بمان

تا دل ِ کوه آب شود

آتش اَفشان

به سراغ ِ من ِ بیچاره نیا

من همین چند قدم

مانده به غم را دارم

دل ِ من را نشِکَن

حس بُکُُن حادثه را

که اگر جمع شود

بغض ِ هر ساله ی من...

دوستت دارم را

ساده نگیر

که مبادا برود

از خاطر

همه ی سهم دلم

از دل تو

لحظه را بازی کن

و ببر

جام ترک خورده ی غم های مرا

که مدارا کردم

نفس سبز کشیدم

تا تو بیدار شوی

به دلت یاد بده

گل لبخند بکارد بر لب

و ازین فاصله ها رنج نبر

که دلم تنگ نمی شد

اگر این جا بودی

دوستت دارم را

ساده نگیر

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:39 توسط سهیلا| |

عید قربان آمده  

جانم به قربان دلت
 
کاش میشد که من
 
چشم خود قربان کنم
 
در راه چشمان دلت
 
  
" من که خود پرپر شدم/  از غم چشمان تو/  ذبح این چشم ترم/  ذبح این قربان تو
 
 

به دلایلی که نه روشن است نه تاریک برای من اتفاق عجیبی می افتد

وقت عشقبازی آسمان و زمین گل های تشنه ی چشمانم دیگر هیچ شبی را نمی بیند

هنوز این منم که غم چشمان گل ها را می فهمم و قلبم را مزار گل های پژمره می کنم

 

 " من یک خوابگردم٬ خوابگردی که روزها در خواب راه می رود و شبها در خیال می خوابد "

 

پ.ن ) از دوستان نازنینم که برای پست قبلی کامنت های خصوصی  گذاشتند

 و اظهار لطف و محبت داشتند بینهایت ممنون و سپاسگزارم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:40 توسط سهیلا| |

و من چقدر دیر فهمیدم

دستان مادرم

مهربان تر از دستهای خداست

و خنده ی مجروح مادر

زیباتر از خنده ی فرشته ها

کاش خدا هم می دانست

چشم های مادرم

شکوفه داده است

 

هرگز نمی یابم

 آینه ای که مهربانی تو را انکار کند

پروانه ای که  در آغوش تو سخت به گریه نیافتد

کویری که  با تو تنهایی اش را دور نریزد

و منی که به  عشق تو همه ی زندگیم را نبخشم

حتی میان گل ها پچ پچ عاشقانه دوست داشتنت را شنیده ام

 

" برای چشم هایت اشک می ریزم و از گل سرخ های باغچه مربای نذری می پزم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:40 توسط سهیلا| |

شبی صد بار

چشم هایم را می بندم و باز می کنم

تا از تو بپرسم

تو کیستی؟؟؟

که اینگونه مرا خواب می کنی

 با تو دیرم و دور

به قدمت یک عمر

دست هایم را مشت کن

ببین...

 قلب مرا چه کوچک کرده ای

 

گل های  شمعدانی خشک شده است٬ با این که هوای باغچه تازه است

دلم شور می زند زردی شان مسری باشد

چند روزی ست گنجشک ها هم به خانه سر نمی زنند

نکند جایی دیگر را برای دانه خوردنشان یافته اند

شاید مسافری در راه است که نباید بیاید و هیچکس انتظارش را نمی کشد

پنجره ها را می بندم ٬پرده ها را می کشم و گوشه ای چمباتمه می زنم

نه مرا امیدی به بازگشت تو نیست

حالا یادم آمد

من خاطرات تلخ تو را شبی با اشک و آه برای گل های باغچه گفتم

و همانجا همه را دفن کردم

آیا باغچه بار دیگر نشاط خود را خواهد یافت؟

من در قلب خانه تلنگری به احساسات خفته ام می زنم

مشت هلیم را باز می کنم و ضربان رگ هایم را به خاک باغچه هدیه می دهم

 

" گل های باغچه تردتر می شوند وقتی گنجشک ها به آن ها نوک می زنند "

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:46 توسط سهیلا| |

از وقتی چشم های تو را گم کرده ام

دلم برای چشم هایم  تنگ می شود

تکه پاره های احساس من

 آتش می گیرد از یاد نفس های تو

من به یک لحظه خرسندم که

 تقویم دلم روزهای فراق را خط بزند

و من خواب تمام گل سرخ های دنیا را یکجا ببینم

و این شیرین ترین  طعمی ست که در خیال می چشم

 

لالایی های شبانه چشم هایت مرا به خواب شیرینی می برد

خواب در خواب و خیال در خواب

تو دیگر نمی آئی

حالا دیگر باید در انتظار چشم هایی باشم که چشم های مرا گریه کنند

و پنجره هایی که از فرط دیوانگی قاب های خیالی را بشکنند

 

خواب گل ها دیده ام

 اما چه حیف...

 خار زیبا می رود

 در خواب گل های قشنگ

در سکوت نیمه شب

از خواب من

 ماه هم  خواب می بیند

  خواب یک ماه قشنگ

 

" با اینکه این روزها سخت می گذرد  روزی خواهم گفت : روزهای سخت گریه از یادم برفت "

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:50 توسط سهیلا| |

می خواهم اتاقم را آبی کنم

خاطره هایم

و شاید فراموشی هایم

بیرون نکش از دیوار دل من

هیچ ردپایی را

 

دلم را ورق می زنم٬

برگ به برگ

در اولین برگ تو را می بینم

بر قلبم تکیه داده ای

و گل های زیبای مریم

دوباره ورق می زنم

تو را می بینم

با تقویم سپیدی در دست

و لبخندی پرشور

و باز گل های زیبای مریم

باز ورق می زنم

تو را می بینم 

به چشم هایم نگاه نمی کنی

با گل های زرد فراموشی

و نفسی سرد

دلم را ورق می زنم

خودم را می بینم

با گل های سپید مریم

و لبخندی تلخ

که ازسکوت چشمانم جاری ست

 

" این پایان شیدایی چشم های من است که بر هر خاطره اش حزن می نشیند"

" گاه می گویم که زندگی فاصله نیست باز می گویم که زندگی خاطره نیست "

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:29 توسط سهیلا| |

حالا که ماه من گم شده است٬

 کوچه های خدا...

 همه بن بست است

دیگربه هیچ کس  نمی گویم

سقف آسمان کوتاهتر شده است

نمی دانم چرا؟؟؟

چشم هایم به هر کجا قدم می گذارد

به جای هر چه ندیدنی ست

ماه را نمی بیند...

 

از کودکی با قطره های رویا ستاره ساختم  و آوازه خوان تنهای مهمانی ماه شدم

من تقاص چشمانی را می دهم که در پلک زدن ستاره ها راز آسمان را فهمید

و برای رنگین کمان هایی که تقدیر هیچ ستاره ای را نمی دانند دلسوزی کرد

حالا پر از تنهایی از این فاصله ی دور برای ماه گم شده ام اشک می ریزم

تا شاید چشمانم از این زمان از دست رفته بوی آسمان بگیرد

 

" بگذار اندیشه های من از خیالم الهام بگیرد "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:37 توسط سهیلا| |

قلبی که پنهان می تپد

از باور جان می تپد

دوری نکن از مهر او

آن دل خرامان می تپد

 

هر دمی که عشق را به ابدیت بسپاری

پنجره ها برای به اغوش کشیدنش باز می شوند

و تو بیرون از تمام پنجره ها کنار دوستت دارم های خود ایستاده ای

 

این دل که آسان می رود

همپای ایمان می رود

باور نکن نیلوفرش

از کوچه باران می رود

 

اگر بی تاب بودی و رویای باران داشتی

بوسه ای سرد بر چشمان نیلوفری اش نمی زدی

 

" ای کاش در آخرین قدم جدایی پایت لغزیده بود "

" همیشه هر اتفاقی کم کم اتفاق می افتد "

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:0 توسط سهیلا| |

 تو ماه پنهان منی

همنفس جان منی

برای زنده بودنم

دلیل و برهان منی

 

هر شبی که آسمان ماهش را گم می کند٬

 تو ماه شبهای من می شوی

هر جا که من باشم و تو نباشی٬

سایه ات٬ آفتاب روزهای من است

امن ترین ساحل آرامشم٬

در کف قلب من رودی ست

که عاشقانه به دریای تو می ریزد

 

تو گل کمیاب بهار

غنچه ی بیتاب و قرار

در باغ زیبای خدا

سرخ ترین خواب انار

 

با من بمان

تا سرخ ترین گل های سرخ

تا انتهای خواب انارهای باغ

تا همیشه ها و تا همه جا

 

" دوستت دارم فرشته ترینم ٬تو زیباترین اتفاق منی"

به زیباترین گل زندگی ام" دخترم رزا"

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 5:40 توسط سهیلا| |

امشب لباس هایم را رنگ می کنم

و فردا به سفر می روم

فقط کفش هایم کمی تنگ شده

می ترسم راه را گم کنم

و پاهایم هرگز به مقصد نرسند

حالا برای رسیدن

راه های رفته را هم آهسته  می روم

 

" وقتی مسافر میشوم دوست دارم کفش های زرین بپوشم تا دیر نرسم"

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:37 توسط سهیلا| |

نفسم را حبس می کنم

می خواهم حرف بزنم

چیزی بالاتر از سکوت

فراتر از خیال

به جای هر چه نگفته ام

در یک مجال کوتاه

در یک لحظه ٬ یک دم

چیزی شبیه یک تابلو

آرام ولی تند

 

فقط یک شمع روشن می کنم

واژه های ممنوعه همچنان ممنوع است

سنگینی کلمات

بر لب هایم حس می شود

نفسم را حبس می کنم

نفسی از دهان کلمات می آید

شیرین و لرزان

" شب به سر می آید"

شمع را خاموش می کنم

همین...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:40 توسط سهیلا| |

ازین دنیا چنان بیزار هستم

ببین اکنون که سر بر دار هستم

به یاد قصه ی عاشق کشی ها

من امشب تا سحر بیدار هستم

درخت بودنم پژمرد افسوس

ولی از آب و گل سرشار هستم

اگرچه قاصدک این جا نیامد

هنوزم دلخوش دیدار هستم

دگر باید کدامین راه را رفت

که امشب من خودم بیمار هستم

رزا( زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:54 توسط سهیلا| |

عید روزی ست که دل پاک و مطهر باشد

سبد عشق پر از سیب معطر باشد...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:12 توسط سهیلا|

از کودکی قلبم قصه خوبی تو را به من گفت

 و من با رویاهایم خانه ای ساختم در دل خانه ی تو

 تا هر وقت آسمان دلم ابری شد به تو سر بزم٬

 به تو که بر بام شبهایت همیشه مهتاب جاری بود

  و بر رنگ چشم هایت اشکهای بی تاب من ٬

همیشه تو طاقت شنیدن داشتی و من شهامت گفتن ٬

 چشم ها ی من همیشه  گله داشتند و دستهای تو نیایش برای من

 

هنوز هم خانه ی تو زیباست  و خانه ی من پر از رویا

 هنوز هم پنجره ی خانه ی تو لبخند بر لبها می نشاند

و آسمان خانه ی من ابری و بارانی

 دلم تنگ می شود برای ندیدنت٬

 مرا به کویت بخوان تا خدا را در عشق تو بجویم

 

میلاد با سعادت  امام رضا(ع) مبارک

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:34 توسط سهیلا| |

به تو که فکر می کنم

دلم بهار می شود

و یاس های خیالم خیس

دستهایم را بگیر

و دستبندی از گلبرگ های یاس

به واژه هایم هدیه کن

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:12 توسط سهیلا| |

در باغچه ی خانه ی من

هر گل سرخی پلک باز می کند

چشم های من پر از شبنم میشود

زیر پلک های من

سال هاست که باغچه بیدار است

و گلبرگ های دل من خواب

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:27 توسط سهیلا| |

خسته که می شوم

روی نسیم راه می روم

سرم را

به شانه های آفتاب می چسبانم

و قلبم را آرام می بخشم

فقط چند قدم...

مثل یک نقاشی

مثل یک تنهایی

و مثل...

 همه ی تقدیر دلم

"گاه پیچک قلبم سایه بان آفتاب می شود"

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:25 توسط سهیلا| |

در چشم های من

نگاه تو جا مانده است

زیر یک اتفاق سپید

پشت پس کوچه سبز  آشنایی

در شهر دوستت دارم های آبی

بر بال رویاها

و کنار نبض خیس عشق

................

مرا به کجا تبعید کرده ای؟؟؟

شعر نگاهت...

 تا ابد در چشمهایم سپید می ماند

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:3 توسط سهیلا| |

کنار دوستت دارم های تو

سیبی کال از درخت افتاد

و تو ...

با قلم مویی از گل سرخ ها

آن را رنگ کردی

 

و من چقدر تنها بودم

 که صدای باز شدن گلبرگ گل سرخ ها

از دل زخم خورده ام گذر کرد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:31 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin