تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

پشت افق های خیال آسمان مرا از خودم می گیرد و من تکه ای از خودم را به دنیای خیال می بخشم

کاش میشد اول با آسمان آشنا شد

بعد با خورشید و باران هم صدا شد

کاش میشد نیمه شب از ماه پرسید

با وضوی عشق می توان خدا را دید؟

................

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:16 توسط سهیلا| |

عید آن روزیست که

 دل پاک و مطهر باشد

سبد عشق

 پر از سیب معطر باشد

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:22 توسط سهیلا|

یک لحظه با خیال تو  

دریای دلم را پارو زدم

از باغ های زیبای گل سرخی گذر کردم

که آرام آرام در دل آب

به خواب موج های سپید عاشق رفته بودند

..................

هنوز باور نمی کنم

تنها مانده ام با رویای

 گل سرخ هایی که رها به امواج شد

و دریایی که خیس ترین شعر خیال

..............

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 12:49 توسط سهیلا| |

آسمان چه نزدیک شده

سهمم را از خورشید به تو می دهم

تا تو آرام تر از همیشه

به فردا پلک باز کنی

و من بی هیچ سایه ای

با فردا وداع کنم

.................

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:5 توسط سهیلا| |

کاش هرگز صبحی نیاید تا من مجبور به تعبیر خواب نادیده ای نشوم

کاش تمام یاس های سپید را از درخت دل تو جمع می کردم

و به خوابهای خودم می بردم ٬شاید تو بیایی و من تو را ببویم

آنوقت کاش صبح نمی آمد تا من بیدار شوم و جای خالی تو را ببینم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:15 توسط سهیلا| |

 این روزها همصحبت آسمان پاییزم

سرشار از حس خزان

همیشه سرد و اشکبار

 چون دل تنگ ابرهای گریان

روزهایم کوتاه و خالی

شبها ساعاتی طولانی

..........................

در تن خواب آلوده خاطره هایم

دنبال آوای هق هق خوابهایم می گردم

گریه های من صبح نمی شود

من از دست خودم رفته ام

گونه های خیس شبهای من

در انتظار  نوازش گرم دستهای خداست

خدایا مرا صدا کن

اگر خورشید آسمانت هنوز یخ نبسته*

مرا با دستهایش گرم کن

.....................

*دستهای خورشید(مهربانی خداوند)

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:38 توسط سهیلا| |

در  نمازگاهی بی صدا

از زبان دل من

زمان از نو آغاز می شود

از درون حال خودم

همیشه زمزمه ی نیلوفرانه ای

که آماده کاشتن در باغچه دل بوده

ولی خدایا

من خوابیده ام

در پچ پچ گلهای زمین

تا تو با بذری مانا

بغل بغل ستاره پایشان بریزی

و من فقط یک بار

منزه شوم

..............

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:9 توسط سهیلا| |

پونه های وحشی

رنگ پاییز شما هم بی تابی ست؟؟؟

من که یک فصل از نگاه بارانی معشوق دور شدم

چه کنم با دل خویش؟؟؟

که همه چیز سبز بود و

من نگاهم زرد!!!

.....................

رنگ پریده حقیقت

 به چهره ام تور سیاهی کشید

و من سردتر و تیره تر

 در نگاه خورشید قطره قطره آب شدم

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:18 توسط سهیلا| |

چه کسی نخستین واژه را شنیده است؟؟؟
 
نجوای هر کس با خودش

 گره خوردن به  زمان

 وقتی که گم گشته خویشتن خویشی

 همیشه یکی نیست

 در نوسان احساس

زخم خورده قصه های خود می شوی

 و چه تلخ است وقتی

هیچ کس منتظر نیست 

تا تو را در آینه ی زمینی ها ببیند

................... 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:58 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin