تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

قصه ای نوشته بر دیوار تنهای دلم، آرام تر از رویا و نازک تر از خیال، تو به هر نامی که می خواهی بخوان

 می روم تا روزگارم با خیالت سر شود

 می روم شاید که احوال تو هم بهتر شود

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:46 توسط سهیلا|

 و نسیمی چون

پرنیان عشق می وزد

بر پیکر من اینجا

و شانه های تو آنجا

چاره چیست؟

گاهی باید رفت

از دیاری به دیار دیگر

..........................

این روزها حال خوبی ندارم گرچه آفتاب چون همیشه حرفهای تازه دارد

اما هوای دلم بارانیست و آشنای گمشده ام را صدا می زند

از خنده های صبح خبری ندارم و گریه های شبانه ام بی صدا آه می کشند

سال ها من دیوانه تو بودم و پنجره دلتنگیهایم رو به آرامش تو باز میشد

چگونه باور کنم وقت پریشانی به این زودی از راه رسید؟

با دستهایم که از همیشه کوتاهترند روی خودم خطی می کشم

تا تو جوانیت را آرام بپیمایی و رویاهای مرا چون نهالی کوچک سبز کنی

(به پسرم که چشمان آبیش مرا به ابدیت آسمان پیوند زده است)

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:55 توسط سهیلا| |

 

برگ برگ تقویم دلم

در اتش هجر تو سوخت

جانم از طراوت خالی و

در انتظار مهر تو سوخت

.............................

تا تو می آیم برای لمس نسیم و آفتابت

مرا بهتر ببین و با خودت بیشتر آشنا کن

من نیاز به نسیمی دارم باندازه یک دم

 نیاز به پچ پچی عاشقانه از تو باندازه یک باغ مه آلود و باندازه نیاز من به تو

خدایا با مهربانیت چتری بر دردهای من شو

........................

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:45 توسط سهیلا| |

  دلم گم کرده راهش را

و چشمانم نگاهش را

شبیه آسمانی که

شبی گم کرده ماهش را

....................................

خدایا سهم من از شبهای بلند آسمان تو چیست؟؟؟

من سالهاست تشنه نوشیدن یک جرعه  از کف دستهای توام

برای آرامش قلبم آیه های زمینی را تفسیر کن

و برای بیداری دلم تولد شبنم های عشق را مژده بده

خدای من تو می دانی  پناهگاهی می خواهم امن و ساکت

کلبه ای سرشار از عطر مریم با سقف آسمانی کوتاه

تا انتهای روز٬تا انتهای شب٬تا انتهای رنگ آفتاب و مهتاب تو

خدایا مرا دعوت کن تا با تو هم گام شوم

و خود را فقط به ضریح آسمانی تو بیاویزم

..........................

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:25 توسط سهیلا| |

 

گذشته ام ز بودنم                  به حرمت وجود او

  مرا ببر به آفتاب                      به روشن سجود او

نگاه من چه خیره است              به لحظه های آرزو

مرا ببر به آسمان                       به آن دعای بی وضو

....................................................

به جز پنجره آسمان هیچ پنجره ای گشوده نیست

و صدایی که از بام آسمان می آید عاشقانه ترین است

خدای من کاش میتوانستم

سالهای دوری را که گذشت وارد خانه تو شوم

و باغچه دلم را با گلهای سپیدی که تو به من هدیه می دادی شکوفا کنم

خدایا من با تو پیمانی برای فردایم دارم

میان برگ ها و ساقه های ایزدیت برایم نجوای بیداری بخوان

تا من در بوستان عشق تو قلب یخ زده ام را  آرام آرام از خواب بیدار کنم

....................

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:47 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin