تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

پشت افق های خیال آسمان مرا از خودم می گیرد و من تکه ای از خودم را به دنیای خیال می بخشم

 چقدر بهار را دوست دارم

 تا تو از آن می گذری

چقدر آینه را دوست دارم

تا تو در آن می نگری

 چقدر تو را دوست دارم

 تا تو " زیباترین اتفاق منی "

*******************************

وقتی پلک خوابهایم به صبحی آفتابی گشوده شد

 تو را دیدم  که با لبخندی از جنس آرامش مرا گرم کردی

و من که تشنه سوختن بودم

 در سپیده ای لبریز از عطر و نور عشق بیدار شدم 

حالا در خواب و بیداری و درخلوت دلم فقط به تو فکر می کنم

 به تویی که هر روز که می گذرد

های های گریه هایت باران عشق می شود

 و بر سر و روی تنهایی من می بارد

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:43 توسط سهیلا| |

چشم از دل پرسید

چگونه بی من می بینی؟؟؟

دل گفت

 هرجا عطر یاس باشد

من چشم هستم

************************

تا وقتی یاس های دلم پژمرده نشده

 چشمهایم برای تو

تا مهربانانه بر سرزمین دلت بتابد

و من فقط شمعی باشم

در انتظار طلوع چشمهای تو

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:32 توسط سهیلا| |

کولی امروز فال دلم را در فنجان ریخت و گفت

در طالع تو غنچه  عشق شکفت و هرگز نخفت

*******************************

اگر مشت هایم را باز کنی بوی عشق می دهد

عشقی که سبزی نفسهایش شرجی چشمان توست

و از دل این همه آشنایی بالهایی گشوده می شود

تا به تمام اتفاق های سفید سر بزند

و خودش را ببیند......

دلبسته به قصه ای که یکباره سلام داده شد

و ماندگار روزها و سال ها

حالا رنگ زندگی سبز سبز

 نفسهامان سپید و آرام

و پنجره ها باز باز 

رو به شکفتن غنچه آرزوها

تا اشتیاق نگاه خیس ما

و دوستت دارم های همیشه آبی

تا خود دنیا

و تا آخر آخر آغازهای بی پایان

*************************

می نویسم قصه عشق تو را

بر بال شاپرکهای آرزو

می گذارم نام زیبای تو را

بر دوستت دارم های بی گفتگو

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:19 توسط سهیلا| |

نمی دانم چرا؟؟؟

درگیر این احساس نمناکم

تو تعبیر کدامین خواب من بودی

که من اینگونه غمناکم؟؟؟

..........................................

 پلک هایم را که آرام برهم می گذارم

دیگر خواب نمی بینم

شبهای من بی هیچ خوابی آفتاب می شود

و من تمام روز را به آسمانی می اندیشم

که قرار بود سجاده ی تنهایی هایم شود

و حالا خیال می کنم

تمام بیداری هایم را خواب می دیده ام

خواب خوابهایی که پشت ماه گم کرده بودم!!!

....................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 20:29 توسط سهیلا| |

 تو در کنارم هستی و     

دلم برايت تنگ می شود

وای اگر روزی نباشی

چقدر دلم دلتنگ می شود 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:58 توسط سهیلا|

 گل سرخ  وقتی رنگ اندوه می گیرد 

پلک هایش می لرزد و در خواب زرد می شود

آیا تمام باغچه ها اندیشه جدایی دارند؟؟؟

 چگونه می شود از یاد برد؟؟؟

تنهایی گل سرخ هایی که

 پشت پنجره ها آرام می لرزند و آه زرد می کشند

...........................................................

 دوست دارم  زیر سایه گل سرخ باغچه دل تو بنشینم

و شبها که من و آفتاب با هم به خواب می رویم

صدای نجوای عاشقانه تو را که تکیه بر یاس های شکوفا زده ای بشنوم

احساس تنهایی من دستهایش را بر چندمین روز جدایی تو می کشد؟

راست می گویندمسافران باران هرگز از سفر برنمی گردند؟؟؟

.............................................................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:50 توسط سهیلا| |

 فقط چند ثانیه به بودنم مهلت داده بودی

اندازه عشق را بر بلندای سادگی تو وجب می زدم

و پیراهنی از گلبرگهای گل یاس بر تن نفس های تو میدوختم

.........................

کاش می توانستم تمام لحطه های دوری را بدوم

و  " دوستت دارم" را در سبدی از گل های یاس

به سپیدی نفس هایت هدیه کنم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:56 توسط سهیلا| |

ای زندگی

 خستگی هایم را به شانه هایت می چسبانم

مرا سراسیمه بیدار نکن

من تو را بایگانی کرده ام

ورق به ورق

تاریخ به تاریخ

بدون شنیدن یک دوستت دارم

 و بدون دیدن آفتاب و بارانی که

 حرفی برای دل ساده ی من داشته باشد

................

باور کن!!!

 با تمام خودم تکثیر شده ام

و تا آخر دنیا فقط  با خودم می روم

این شاهکار نیست؟

من سینه ام را به رگبار بسته ام

شاید که دیگران آرام تر نفس بکشند

..........................

خدای من!!!

 دوباره مرا بیدار نکن

من بر تمام خستگی های زندگیم

 به خواب رفته ام

...............       

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:32 توسط سهیلا| |

نازم به ناز آسمان که بی ناز مهتاب نمیشود

افسوس بر آفتاب که دیده اش پر آب نمیشود

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:18 توسط سهیلا|

چگونه مرا مرور می کنی؟؟؟

تو که قلب مرا از آن خود کرده بودی

 چرا میانه راه دستانم را از خود راندی؟؟؟

و مرا با آوای قلب خودم بیگانه ساختی

حالا با آتش زمستان هم دستانم  گرم نمی شود

...........................

من پر از درد و غوغای گم شدنم

گم شدن یاس های زیبایی که کنار پنجره دلم کاشته بودم

تا همه سبز بودن احساس مرا درک کنند

پنجره را می بندم

تا خیسی چشمانم دفن شدن یاس های سپید را نبینند

و  در امتداد آرزوهایم خطی می کشم

 تا زمانی که به پایانم نزدیک شوم

پایان گل های باغچه ای که

 روزگاری مرا به نام می خواندند

و تمام فاصله های من و تو را

پر از ترانه های غربت ما می کردند

........................ 

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:2 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin