خیال که خیس نمی شود
قصه ای نوشته بر دیوار تنهای دلم، آرام تر از رویا و نازک تر از خیال، تو به هر نامی که می خواهی بخوان
سرشار از عطر خاطره ها خودم را می نویسم لبریز از نفس نرگس ها تو را می نویسم زلال تر از زلال آینه ها دلم را برای تو می نویسم دلبسته به قطره های مهر تو عاشق نرگس های چشم تو ............................................ در ایوان خاطراتم می نشینم
و آرزوهایی را که طعم اشتیاق گرفت ورق می زنم به تو می رسم که ناگهان در یک حس بهاری که چشمانم را گشودم به خانه کوچک قلبم پناه آوردی و زیباترین غزل زندگیم شدی گرچه می دانم تا ابد با منی ولی گاه بی دلیل بهانه جو و از خودم دور می شوم آنقدر مضطرب می شوم که لبخندهای عاشقانه ات را که به دستان سردم گرمی می بخشد نادیده می گیرم می دانی که سال های زیادیست که عاشق گل نرگسم و دوست دارم
گلدان خاطره هایم همیشه از عطر نرگس هایی پر باشد که تو برایم می آوری هر صبح لحظه های شیرین گذشته را با احساسی قشنگ به سپیده ای که قلبم را سیراب کرد پیوند می دهی و برایم از عطر نرگس هایی می گویی که در باغچه دلت کاشته ای همیشه دلم هوای پرسه زدن در کوچه باغ اولین دیدار را دارد من دلبسته زیباترین فصل زندگیم شدم که از بهار سبزتر و عطراگین تر است عطر شنیدن کلام دوستت دارم را با هیچ آواز و آرزوی محالی عوض نخواهم کرد دوست دارم زیباترین واژه ها را بیابم که با ان بتوانم سپیدترین روز تقویم زندگیم را چون ترانه ای سرشاز از ترانه با تو بودن بسرایم و به تو تقدیم کنم دوستت دارم فرشته ترینم تو زلال ترین ترین و زیباترین اتفاق منی آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری٬ بارانی است و قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستانی ٬یخ زده است اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد... چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من آفتاب در نمی آید من باران را دوست دارم و خیس لحظه های آفتابی ام ............. باران مرا خیس نمی کند و چتر من عاشق میشود عاشق خورشید ....................... لحظه های بارانی لحظه هایی ست که دست های من از تابش خورشید بوی گل های آفتاب گردان می گیرد ....................... آه!چقدر خسته و آشفته ام حرف هایم پشت پنجره های بهار سرد و یخ زده شده است ............................. باران در قلب من خانه دارد و آفتاب مرا بر بلندای خودش گم کرده است پس کجا احساس بودن کنم؟؟؟ مرا باور نکردی من که هستم اگرچه از دل تو رخت بستم مرا باور نکردی سهم من کو؟؟؟ نباشی من نباشم های من کو؟؟؟ مرا باور نکردی زخم خوردم من از باران هزاران بار بردم!!! مرا باور نکردی این چه رازی است؟؟؟ که شاکی هم خودش این بار راضی است!!! مرا باور نکردی سرنوشت است؟؟؟ که گفته غم نوشته با سرشت است؟؟؟ رزا (زیباترین گل زندگیم) آن قدر سخت گرفتم که دلم سخت گرفت این هیاهو رمق از این تن جان سخت گرفت برای سلام فردا به هیچکس قولی نده شاید فردا نه آفتاب باشد نه باران نه تو باشی و نه هیچ راز پنهان یرای نگاه فردا با هیچکس قراری نگذار شاید فردا نه نفرین باشد نه دعا نه خنده های ماسیده و نه عمر تباه قهوه فردا را تلخ تر از همیشه بنوش شاید فردا نه از گذشته بگوید نه آینده نه دهانی سوخته و نه فنجانی شکسته برای سلام فردا به هیچکس قولی نده شاید سرنوشت فردا را به یغما برد و صدایی تو را به جایی دیگر خواند
تا سبز سبز شود و هر وقت که از کنارش می گذرم عظر نرگس ها آنقدر باشد که بهشت را احساس کنم باغچه را خواهم کاشت تا سبز سبز شود و با شبنم روی برگ درختان آب خواهم داد این سبز را به خود می بالم که باغچه بوی دمیدن سپیده در سبزه زار را می گیرد و صدای نفس های من که بر جاده عشق می تازد ساقه گیاهان باغچه می شود به خود می بالم که دریای نگاه باغچه مظهر آرامشم می شود و لوح دلم هر روز زیر باران کلام باغچه شسته می شود باغچه را خواهم کاشت تا سبز سبز شود و به خود ببالم که باغچه مظهر بودن باغچه می شود ..........................
باران که می بارد
من تو را خواب می بینم تو را که در میان آسمان بی خورشید زیباترین خورشید خوابهای منی .......................................... من چشیدم در خواب
طعم رویای تو را سایه ات آبی بود و دلت پاک ولی... چشمهایم وا شد زندگی بود هنوز بر لبم می ماسد خنده هایم هر شب خواب من کوتاه است من دلم می خواهد تو همینجا باشی جای تو آنجا نیست عشق تو مرا از عشق تو رها می سازد هر شب قصه ای می نویسم که هیچ چیز تلخ تر از سحرگاهان روزهای بی تو بودن نیست که هیچ اتفاقی نمی افتد شاید این تویی که همیشه با منی و شاید این منم که اگر به هر جا روم با تو خواهم رفت وقتی از تو می نویسم نگران انگشتانم میشوم که قلم را بی حضور تو چگونه آغاز کنم طراوتی به زمستان دلم میدهد که گویی از تپش چشمان توست که من درد می کشم و دم بر نمی آورم کاش مرا در دریای دلت شناور نمی کردی و با این همه این صدای قلب توست که مرا به شکوفایی می خواند ولی افسوس که من فقط رویایی از بهار دارم و در همین زمستان به خواب خواهم رفت به نگاه خسته ی آینه نگاه می کنم چشمهایم تاب بیاورند تصویری در آینه به من می نگرد که تنهاتر از من است کاش من جای او بودم و او هیچگاه چون من نبود ........................ جایگاه دوست کردم
گرچه... همراهی نکرد من دل و جان را فدای دوست کردم دلتنگی ها رنگ باخته بود و تو چقدر زود مرا دوباره با خودم تنها گذاشتی تنها گل سرخ باغچه را می چینم
و کنار ته نشینی از آرزوهایم آنجا که دلم... کنار پنجره تنهایی هایش ایستاده به خاک بهشت می سپارم فردا که پلک سپیده باز شود من بی حوصله تر از آنم که گل سرخ دیگری در باغچه دلم بکارم یا با شعری از رویاهایم نقطه چین های دفتر عشق را پر کنم
تقویم زمان هم غبار کمتری به خود می گیرد و تو دوباره آغاز می شوی و به خودت میرسی... چند نقطه چین کافی است ..... تا به سر خط برگردی... آرام آرام و لحظه به لحظه پاسخ فقط یک لبخند است و سلامی دوباره... پس دیگر گمان نکن در پایان راهی این راه پایانی ندارد!!! کسی منتظر توست!!! که به امید صدا و دستان گرم تو... آرامش گمشده اش را باز می یابد پس شب را تاریکتر نکن... و فقط به صدای آسمان گوش بده اگر زلال باشی آسمان در توست و هیچ غباری به غربتت ترک نمی اندازد... دیگر غریبانه به غربتت فکر نکن... و قدم هایت را آرام بردار... قلبی زیر پای توست برای او بمان ... و از غم زمانه واژه های سرد نساز... برای او که از غربت غریبانه ات دانست... باید آسمان را به تماشایت بنشیند!!! خودم را پنهان می کنم تا نگاهم را نبینم شما مرا ندیده اید؟؟؟......... من پشت تمام دنیا پنهان شده ام .............................
نسم یاد و عشق جاودان تو
| Design By : Night Skin |
