تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

قصه ای نوشته بر دیوار تنهای دلم، آرام تر از رویا و نازک تر از خیال، تو به هر نامی که می خواهی بخوان

دلم را می نویسم

سرشار از عطر خاطره ها

خودم را می نویسم

لبریز از نفس نرگس ها

تو را می نویسم

زلال تر از زلال آینه ها

دلم را برای تو می نویسم

دلبسته به قطره های مهر تو

عاشق نرگس های چشم تو

............................................

در ایوان خاطراتم می نشینم

و آرزوهایی را که طعم اشتیاق گرفت ورق می زنم

به تو می رسم که ناگهان در یک حس بهاری که چشمانم را گشودم

به خانه کوچک قلبم پناه آوردی و زیباترین غزل زندگیم شدی

گرچه می دانم تا ابد با منی

 ولی گاه بی دلیل بهانه جو و از خودم دور می شوم

آنقدر مضطرب می شوم که لبخندهای عاشقانه ات را که

به دستان سردم گرمی می بخشد نادیده می گیرم

می دانی که سال های زیادیست که عاشق گل نرگسم و دوست دارم

گلدان خاطره هایم همیشه از عطر نرگس هایی پر باشد که تو برایم می آوری

هر صبح لحظه های شیرین گذشته را با احساسی قشنگ

به سپیده ای که قلبم را سیراب کرد پیوند می دهی

و برایم از عطر نرگس هایی می گویی که در باغچه دلت کاشته ای

همیشه دلم هوای پرسه زدن در کوچه باغ اولین دیدار را دارد

من دلبسته زیباترین فصل زندگیم شدم

که از بهار سبزتر و عطراگین تر است

عطر شنیدن کلام دوستت دارم را

با هیچ آواز و آرزوی محالی عوض نخواهم کرد

دوست دارم زیباترین واژه ها را بیابم که

با ان بتوانم سپیدترین روز تقویم زندگیم را

چون ترانه ای سرشاز از ترانه با تو بودن بسرایم و به تو تقدیم کنم

دوستت دارم فرشته ترینم

تو زلال ترین ترین و زیباترین اتفاق منی  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:42 توسط سهیلا| |

دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی٬ گرفته است

آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری٬ بارانی است

و قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستانی ٬یخ زده است

اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد...

چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 18:57 توسط سهیلا|

باران نمی بارد

آفتاب در نمی آید

من باران را دوست دارم

و خیس لحظه های آفتابی ام

.............

باران مرا خیس نمی کند

و چتر من عاشق میشود

عاشق خورشید

.......................

لحظه های بارانی

لحظه هایی ست

که دست های من

از تابش خورشید

بوی گل های آفتاب گردان می گیرد

.......................

آه!چقدر خسته و آشفته ام

حرف هایم پشت پنجره های بهار

سرد و یخ زده شده  است

.............................

باران در قلب من خانه دارد

و آفتاب مرا بر بلندای خودش گم کرده است

پس کجا احساس بودن کنم؟؟؟ 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:56 توسط سهیلا| |

 مرا باور نکردی

من که هستم

اگرچه از دل تو رخت بستم

مرا باور نکردی

سهم من کو؟؟؟

نباشی من نباشم های من کو؟؟؟

مرا باور نکردی

زخم خوردم

من از باران هزاران بار بردم!!!

مرا باور نکردی

این چه رازی است؟؟؟

که شاکی هم خودش این بار راضی است!!!

مرا باور نکردی

سرنوشت است؟؟؟

که گفته غم نوشته با سرشت است؟؟؟

رزا (زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:25 توسط سهیلا| |

آن قدر سخت گرفتم که دلم سخت گرفت

 این هیاهو رمق از این تن جان سخت گرفت

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:34 توسط سهیلا|

 

برای سلام فردا

به هیچکس قولی نده

شاید فردا

 نه آفتاب باشد نه باران

نه تو باشی و

 نه هیچ راز پنهان

یرای نگاه فردا

با هیچکس قراری نگذار

شاید فردا

نه نفرین باشد نه دعا

نه خنده های ماسیده و

 نه عمر تباه

قهوه فردا را

 تلخ تر از همیشه بنوش

شاید فردا

نه از گذشته بگوید نه آینده

نه دهانی سوخته و

 نه فنجانی شکسته

برای سلام فردا

به هیچکس قولی نده

شاید سرنوشت

 فردا را به یغما برد

و صدایی تو را

 به جایی دیگر خواند

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:4 توسط سهیلا| |

باغچه را خواهم کاشت

تا سبز سبز شود

و هر وقت که از کنارش می گذرم

عظر نرگس ها آنقدر باشد که

بهشت را احساس کنم

باغچه را خواهم کاشت

تا سبز سبز شود

و با شبنم روی برگ درختان

آب خواهم داد این سبز را

به خود می بالم که

باغچه بوی دمیدن سپیده

در سبزه زار را می گیرد

و صدای نفس های من که

بر جاده عشق می تازد

ساقه گیاهان باغچه می شود

به خود می بالم که

دریای نگاه باغچه

مظهر آرامشم می شود

و لوح دلم هر روز

زیر باران کلام باغچه

شسته می شود

باغچه را خواهم کاشت

تا سبز سبز شود

و به خود ببالم که

باغچه مظهر بودن باغچه می شود

..........................

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:47 توسط سهیلا| |

 باران که می بارد

من تو را خواب می بینم

تو را که در میان آسمان بی خورشید

زیباترین خورشید خوابهای منی

..........................................

من چشیدم در خواب

طعم رویای تو را

سایه ات آبی بود

و دلت پاک

ولی...

چشمهایم وا شد

زندگی بود هنوز

بر لبم می ماسد

خنده هایم هر شب

خواب من کوتاه است

من دلم می خواهد

تو همینجا باشی

جای تو آنجا نیست

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:12 توسط سهیلا| |

مغرور و عاشق می گویم

    عشق تو

    مرا از عشق تو رها می سازد

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:25 توسط سهیلا|

در آلاچیق سبز چشمان تو

هر شب قصه ای می نویسم

که هیچ چیز تلخ تر از سحرگاهان

روزهای بی تو بودن نیست 

که هیچ  اتفاقی نمی افتد

شاید این تویی

که همیشه با منی

و شاید این منم

که اگر به هر جا روم

با تو خواهم رفت

وقتی از تو می نویسم

نگران انگشتانم میشوم

که قلم را

بی حضور تو چگونه آغاز کنم

نسم یاد و عشق جاودان تو

طراوتی به زمستان دلم میدهد

که گویی از تپش چشمان توست

که من درد می کشم و دم بر نمی آورم

کاش مرا در دریای دلت شناور نمی کردی

و با این همه

این صدای قلب توست

که مرا به شکوفایی می خواند

ولی افسوس

که من فقط رویایی از بهار دارم

و در همین زمستان

به خواب خواهم رفت

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:56 توسط سهیلا| |

 کاش وقتی...

به نگاه خسته ی آینه نگاه می کنم

چشمهایم تاب بیاورند

تصویری در آینه به من می نگرد

که تنهاتر از من است

کاش من جای او بودم

و او هیچگاه چون من نبود

........................

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط سهیلا| |

خانه ی چشم خویش را  

 جایگاه دوست کردم

   گرچه... همراهی نکرد

   من دل و جان را   

 فدای دوست کردم

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:2 توسط سهیلا|

در سایه سار نگاه سبز تو

دلتنگی ها رنگ باخته بود

و تو چقدر زود

مرا دوباره با خودم تنها گذاشتی

تنها گل سرخ باغچه را می چینم

و کنار ته نشینی از آرزوهایم

آنجا که دلم...

کنار پنجره تنهایی هایش ایستاده

به خاک بهشت می سپارم

فردا که پلک سپیده باز شود

من بی حوصله تر از آنم که

گل سرخ دیگری در باغچه دلم بکارم

یا با شعری از رویاهایم

نقطه چین های دفتر عشق را پر کنم

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 6:32 توسط سهیلا| |

آسمان دلت که زلال باشد

تقویم زمان هم غبار کمتری به خود می گیرد

و تو دوباره آغاز می شوی و به خودت میرسی...

چند نقطه چین کافی است .....

تا به سر خط برگردی...

آرام آرام و لحظه به لحظه

پاسخ فقط یک لبخند است و سلامی دوباره...

پس دیگر گمان نکن در پایان راهی

این راه پایانی ندارد!!!

کسی منتظر توست!!!

که به امید صدا و دستان گرم تو...

آرامش گمشده اش را باز می یابد

پس شب را تاریکتر نکن...

و فقط به صدای آسمان گوش بده

اگر زلال باشی آسمان در توست

و هیچ غباری به غربتت ترک نمی اندازد...

دیگر غریبانه به غربتت فکر نکن...

و قدم هایت را آرام بردار...

قلبی زیر پای توست

برای او بمان ...

و از غم زمانه واژه های سرد نساز...

برای او که از غربت غریبانه ات دانست...

باید آسمان را به تماشایت بنشیند!!!

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 5:33 توسط سهیلا| |

نگاهم را پنهان می کنم تا خودم را نبینم

خودم را پنهان می کنم تا نگاهم را نبینم

شما مرا ندیده اید؟؟؟.........

من پشت تمام دنیا پنهان شده ام

.............................

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:51 توسط سهیلا|

چه حکمت و مصلحتی در کار است جانان من

که عشق تو اسطوره شد و دار فنا ریخت بهم

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:19 توسط سهیلا|


Design By : Night Skin