تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

قصه ای نوشته بر دیوار تنهای دلم، آرام تر از رویا و نازک تر از خیال، تو به هر نامی که می خواهی بخوان

اگر خورشید دلت سر د شود

گل سرخ های باغچه دلم

از تپش خواهند ایستاد

و من خواهم مرد

....................................

شکوفه ها در بهار گل سرخ ها را آرام می کنند

تا عشاق  راز گل سرخ ها را فاش کنند

و تمام دنیا بداند که برای زنده  ماندن باید دجار گل سرخ شد

و این آغاز شیدایی شیدایانی ست که بی قرار گل سرخ ها می شوند

و هر کس کنار پنجره دلش گل سرخی بس زیبا می کارد

که نه فقط گل هایش پرپر نمی شود

بلکه گلابی ناب از انتظاری شیرین به ارمغان میاورد

و هر شاخه از عشق لبریز می شود

و هر گلبرگ باغی قشنگ می شود در کنار یک گل سرخ

............................

فقط کاش دیر نرسی

 برای بوییدن یک بهار گل سرخ

و همیشه به انتظار بمانی

 در باغ  های قرار گل سرخ

....................................

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:12 توسط سهیلا| |

می نویسم از تو...

 از خیال دیروز و عشق امروزم

نکند خوابم من؟ یا سرابی روی آب؟

شاید این آرامش همه رویا باشد

یا خیالی شیرین از من و ما باشد

..............................

چتری از قاصدک ها می سازم

و سایبان  لحظه های بارانی عشقم می کنم

چه کنم که دوست دارم چشمهایت تنها مرا ببیند

و ماه نگاهت فقط برای من ستاره بیارد

باغ خیالم گاه تردیدی پر از اندوه می کارد

گاهی در خوابهایم گم می شوی

و دستهایم غریبانه به دنبال تو می گردند

و بغضی گلویم را می فشارد که

نکند فردا روز قشنگی نباشد؟؟؟

مباد فردایی که بی تو باشد!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:44 توسط سهیلا| |

 

به او بگویید دوستش دارم...

 و دوست داشتنم را نقاشی کرده ام

و نگاه دوست داشتنم را

 تا اشتیاق غربتش رنگ عشق زده ام

به او بگویید دوستش دارم...

 و صدای دوست داشتنم را

 تا حکایت هر چه رفت نقش خاطره زده ام

..............................

به او بگویید دوستش دارم...

  تا دلم جز او برای کسی تنگ نشود

 و قطره قطره نفسهایم برای او باشد

به او بگویید دوستش دارم...

و دوست دارم از پنجره تنهای دلم

 تمام گل سرخ های باغ را

 به یاد او عاشق شوم

به او بگویید دوستش دارم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:38 توسط سهیلا| |

افتاب به باران رشک می برد

و باران به آفتاب...

هر دو در خیال عاشق آسمانند

و  سهم ما...

پنجره هایی باز

روبه تکرار آفتاب در باران

و تکرار باران در آفتاب

و نفس هایی سبز

در کوچه های آبی آسمان

و فریادی بر بلندای عشق

که خدای باران و آفتاب و عشق  یکی ست

و انکار عشق

لبخند آسمان را خشک می کند

و دیگر کسی به مهمانی آفتاب و باران نخواهد رفت

............................

آغوش آسمان پر از احساس مسافران آفتاب و باران است

و فرشتگان خدا زیر نهال تازه ی گیلاس 

بارانی از شکوفه ها را بر گونه های عشاق می ریزند

تا آسمان آفتاب شود و باز هم باران ببارد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:39 توسط سهیلا| |

عشق را که تقسیم کردند

سهم من چشمان سبز تو شد

و سهم تو گل سرخ دل من

................................

رو به قبله چشمانت نماز عشق می خوانم

 و گل سرخ های دلم را

 در باغچه نگاه تو سبز می کنم

فقط دعا کن باران یک ریز ببارد

 تا گل سرخ های ما همیشه بوی عشق بدهد

و خدا کند تا قرار باغچه

من از چشمان تو لبریز باشم

و  تو از گل سرخ دل من

.................................

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:29 توسط سهیلا| |

یک روز می بوسمت

تا دنیا به کام من شود

 و تو از آن من

یک روز می بوسمت

تا بهشت به نام من شود

و تو چون جان من

هر روز می بوسمت

تا من گل سرخ تو شوم

و تو گل سرخ گل سرخ من

****************************

لحظه های لب های تو به سرخی

 تمام گل سرخ های باغچه دل من است

و نفسهای قلب من به سبزی

تمام پیچک های عاشق دل توست

این راز بوسه بر لب های عشق است

و تپشی دوباره در قلبی که فقط برای تو می تپد

مرا باور کن

من در برابر آفتاب دل تو بی تاب بی تابم

آنچنان که گویی همه گل سرخ های دنیا

بوی عشق تو را می دهند

و خورشید فقط به قلب باغچه دل من می تابد

...........................

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:11 توسط سهیلا| |

   یاس های باغچه دلم تمام شب را در تب سوختند

و سپیده دم هیچ شبنمی بر شمعدانی های پشت پنجره  ننشست

امروز و در این لحظه که  بهار را پاییز می بینم

و پرستوها در آفتاب خانه ی من نغمه ئی نمی سرایند

می روم تا حرفهایم بیش از این  بهانه دلتنگی های شما نشود

به یاد تمام لحظه هایی که دستان قلمم را به نگاه سبزتان سپرده بودم

تا همیشه سپاس....

تنها بوسه ای از سر عشق می تواند تپشی دوباره در قلبم بیافریند

شاید روزی دوباره با خودم بر گردم

روزی که سهم من از زندگی سیب یک باغ قشنگ باشد

وعطر و بویش در دلم سبز شود

تا دوباره و ضوی عشق بگیرم

و با قلمی از گل یاس در دفتر خیالم مشق عشق بنویسم

سیب و بهار و عشق و مریم همه برای شما

....................................

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:35 توسط سهیلا| |

  به چاه غم افتادم و سنگ شد

دلم با دل توهماهنگ شد

سرک می کشیدم به تقویم عشق

به لبخندهایی که کمرنگ شد

و نزدیک بود من تو را گم کنم

میان دل و دیده ام جنگ شد

چه ساده نوشتم خداحافظت

و رنگین کمان غمم رنگ شد

هوای تو امشب زده بر سرم

شبیه گذشته دلم تنگ شد

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:8 توسط سهیلا| |

کوچه های دل من بن بست است

و توقف ممنوع؟؟؟

دل تو می داند

 معنی هیچ نگو با دل من

جز این نیست

که دلم دلتنگ است

که دلم در هوس باغچه پرپر می زد

 و تو گل را چیدی

که نشانه باشد

من هنوزم به قرار باران

خیسی خاطره ها 

شک دارم

و ورق های پر از عشق که سوخت     

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:50 توسط سهیلا| |

در سایه تو می نشینم به انتظار فرصتی که پنجره ای باز شود

و هلهله آفتاب شیرین ترین تبسم عشق را به من هدیه کند

ارزانی تو تمام دوستت دارم های من

تویی که سرشارم از خیال آبی دیروز و سبز نگاه امروزت

تویی که  آرامشی نهفته در چهره ی روز و ماهتاب منی

....................

ای از تبار آیینه و آب از کرامت تو ست

که من رها می شوم در تو و قافیه های شعر زندگی

خودت خوب می دانی

تنها با تو و برای تو تا همیشه ها می روم

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:52 توسط سهیلا| |

ردپای من و تو

روی کدامین ساحل

 تا ابد می ماند؟؟؟

ساعت زندگی خانه ما

 خواب که نیست

من خودم خوابم برد

دل من

در سبد سیب دو چشمت

گم شد

تو کجای شب تنهایی من ماه شدی؟؟؟

آسمانم که بهاری باشد

ابرها پاییزند

من خودم یادم رفت

گه گداری

گل لبخند به لب می کارم

به چه می خندی تو

خارهای دستم؟؟؟

من خودم ناب ترین حس تو را می گریم

ردپای من و تو

روی کدامین ساحل

تا ابد می ماند؟؟؟

زندگی می گذرد

........................

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:47 توسط سهیلا| |

امشب درخلوتم فقط برای تو می نویسم

برای تو که سالهاست گم شده ام در سبز نگاهت

می خواهم برگردم به اولین دیدار

به نشانی یک روز قشنگ و آفتابی بهار

چشمهایم را می بندم......

می روم به حس خاطره های بهارنارنج شهر شبنم ها

به سه شنبه دیدارمان......

به باغ پرطراوت دلگشای شهرم

همانجا میزبان اقاقی نگاهت شدم!!!

و همان روز قد کشید به زیارتگاه شاه فانوس ها

بیاد داری هنوز آن زیباترین اردیبهشت را؟؟؟

چقدر این روز و این ساعت ها را مرور کرده ایم

چقدر برای بیقراری یاسهای باغ ارم نقشه کشیده بودیم

و همانجا بود که با تو عهد بستم تا همیشه

همرنگ سکوتت شوم ٫از فاصله هایت فاصله بگیرم

و دلواپس فرداهای نیامده ات نشوم

و تو قول دادی که خوشبختی تنها در باغچه آرزوهای ما بروید

حالا کجای این خاطره ها نشسته ام؟؟؟

هنوز دلم برای بهار آن سال تنگ می شود

برای تو و رنگ چشمت

برای من و اشک شوقم

برای کاش...

 من جای تو باشم و تو جای من

برای آن دوستت دارم های آبی

و برای همه لحظه های خوب

................................

روی خط زلال آشنایی می مانم

تا طعم شیرین اولین نگاه از یادم نرود

و به خاطر بسپارم

عشق باید همه جای زندگی باشد

نه فقط عکسی زیبا روی یک دیوار

( به همسرم به بهانه سالگرد پیوندمان )

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:14 توسط سهیلا| |

وقتی که تمام چراغ های زمین

در ابهام خودشان خاموش می مانند

من از اکنون می گذرم

 و سوار بر قطاری می شوم که

مرا به آینده ی منجمدی که

وارونه وار در تکه های زمان می چرخد ببرد

تا دور دور شوم تا انتهای تمام دنیا

و تا متروک ترین ساعتی

که زمان بودنم را دیگر نشان نمی دهد

................

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:28 توسط سهیلا| |

ای دنيا آرام تر بچرخ تا من بتوانم آرام تر از تو از تو پياده شوم

 چشمهايم را که باز می کنم تو را دورتر از خودم می بينم 

 درست باندازه سالهايی که از تو دور شدم

 مرا زودتر از آنکه دير شود پيدا کن

 تا نه من بزرگتر بشوم و نه تو آنقدر بچرخی

 که من دیگر هرگز پیدا نشوم

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:48 توسط سهیلا| |

امروز به اندازه تمام آرامشم تنها می شوم!!!

تمام...تمام شد

صدای گم شدن مرا می شنوید؟؟؟

دیگر کسی صدایم نمی کند

تمام غربت دلم نشان از نشان تو پیدا نمی کند

..................................

لحظه هایم چقدر خسته اند

خسته از گذشت ثانیه های دلتنگی

خسته از حرفهای نگفته ای که چون بغضی از گلایه

قفلی بر خاطره هایم شده بودند

با خودم نجوا می کنم:

باز هم برای مهربانی گل یاس بفرستم؟؟؟

یا بردیوار عشق بنویسم :سنگ زدن ممنوع؟؟؟

دیگر چه فرق می کند

خواب باشم یا بیدار

تو باشی یا نباشی مهم این است

که من در خانه دلم گلی به نام محبت نمی کارم

چشمانم را می بندم

و آنقدر با قلم خیال گریه می کنم تا به انتها برسم

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:44 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin