تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

بین باران و خیال فاصله بسیار کم است و تو آن چتری که بالهایت رو به باران باز است تا خیال من خیس نشود

سیل هولناکی آمده است

ابتدایش ابرهای سیاه

 انتهایش زمین

درختان را به آسمان می برد

 رودها را به سفر

پرستوها را به کوچ 

و گل سرخ ها را به هجرت

..............................

خطبه های عشق را  فراموش

و سکوت را زمزمه کنید

سیل هولناکی آمده است

از تاریکی سرازیر شده

و پنجره ها را می شکند

لحظه های بهار را خشک

دل ها را سنگ

اشک ها را سیلاب

و تمام روزها را جمعه می کند

سیل هولناکی آمده است

و خورشید و زمین را باهم غرق خواهد کرد

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:38 توسط سهیلا| |

 اینروزها دغدغه ام  پنجره هایی ست که بلعیده میشوند

 و من چون شبحی فقط شب زنده داری میکنم...

کاش می توانستم با دستان نحیفم پنجره را در آغوش بگیرم

و در پشت خانه هایی که درهاشان زنگار نبسته پنهانش کنم

اینروزها من مرده ام بی آنکه چگونه مردن را آموخته باشم

و بجای هرچه نباید گفت چند نقطه چین می گذارم

......................................................

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:24 توسط سهیلا| |

بنگر انسان از انسان چه ساخته است

و به کجا رهسپار کرده است

به سوی کدامین سرنوشت؟؟؟

نمی دانم آیا دوباره

خوابهای شیرین خواهم دید؟؟؟

و گل های خندان امروز را

فردا خواهم بوئید؟؟؟

می ترسم...

و باور می کنم

زمان از دست رفته است

اگر امروز سقوط کند

یک ثانیه از آفتاب فردا

طلوع نخواهد کرد

می ترسم...

اشک ها و آه های من

نتواند به هیچ جسمی گرما ببخشد

و آرزوهای من...

به خواب های کودکانه ای برود

کاش...

از دستان نیمه بسته ام

گل های سپید را

تقدیم به رویاهای نیامده کنم

می ترسم...

خورشید فردا

رنگ پریده تر از همیشه باشد

می ترسم...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:44 توسط سهیلا| |

زندگی با من چرا این گونه تو تا می کنی؟؟؟

یک به یک غم هایِ خود را در دلم جا می کنی

تا که چشمم باز شد دنیا برایم بسته شد...

مرغِ عشقم از پریدن در قفس ها خسته شد

من نمی دانم!!!کجایِ راهِ من بیراه بود؟؟؟

هر که پرسید از دلم گفتم که شب بی ماه بود

فصل هایِ عاشقی را یک به یک از بر شدم

بین پاییز و بهارش ماندم و پر پر شدم

کودکِ چشم مرا دیدی ولی دارش زدی

اشکِ  گُل  بود  و صدا خارش زدی؟؟؟

تا به گوشِ تو رسیدش خنده هایم - بی درنگ

پرت کردی از تمامِ قله هایت ریگ و سنگ

زندگی با من چرا این گونه تو تا می کنی

زندگی من زنده ام - با من مدارا می کنی؟؟؟

رزا(زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:41 توسط سهیلا| |

من فقط بازیچه ام 

روی گرداب امید

انتظار و انتظار

فکر فردای سپید

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:1 توسط سهیلا|

در صبحی غم انگیز
 
که سپیده ...
 
در بستر مرگ است
 
چشم هایم...
 
خورشید را دروغ می بیند
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:48 توسط سهیلا| |

سپیده که سر بزنه

 به هر دری در میزنه

چشما رو آینه می کنه

لبها رو تشنه می کنه

چشم دلو وا می کنه

چشمه رو پیدا می کنه

 ...........................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:22 توسط سهیلا| |

هنگامی که اندوه من و تو با هم یکی میشود

قلب ها از یخ هم که باشند شکافته می شوند

و خورشید تابنده تر از همیشه بر شوق ما می تابد

پس رها می  کنیم خود را زیر باران گرمی که

 سنگدل ترین آدمها را هم خیس می کند

و از دستهای ما رنگین کمان عشق  می سازد

.............................................

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:1 توسط سهیلا| |

توی قلب آدم بدا

نه آینه هست نه یک خدا

کجایی خدای مهربون ما؟

برس به داد آینه ها

کاش میشد با یک مداد

ماه توی آسمون کشید

کاش میشد سحر که شد

آفتاب و  توی دلا دید

 کجایی خدای ما؟

صدای ما دیر رسیده؟

مگه مارو ندیدی؟

دستا بهم زنجیر شده

...........................

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:4 توسط سهیلا| |

خورشید را به بند کشیده اند

با آن که هیچ شکی نیست

آسمان همیشه آبی ست

و  پرنده ها در حال پرواز می میرند

......................................

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:55 توسط سهیلا| |

 
رنگین کمانی از رنگ ها را چیدیم

تا آسمان فردا را سبز کنیم

قرارمان این نبود آسمان تیره شود

.....................

تمام شب  بر سرم فرو می ریزد

و در آسمانی شکسته

ستاره ها را می بینم که

پر نور  خاموش شده اند

................................

چقدر صبور بمانیم

تا تاریکی این شبها را تاب بیاوریم

با اینهمه زمان گذشته است...

 دوباره در آفتاب نغمه می خوانیم

و سیلابی از گل های سرخ را

 در باغچه آسمان منتشر می کنیم

این زمان دیر نیست...

 دوباره آسمان را رنگ می کنیم

................................

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:29 توسط سهیلا| |

قلم موی من خیلی عجول است

کی فردا میشود؟؟؟

می خواهم دنیا را سبز بکشم

و درختانی که حالا خیلی بزرگ شده اند
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:23 توسط سهیلا| |

دلم خانه ای بی دسترس می خواهد

 که پلکانش از جنس اقاقی

 و سقفش آبی آسمان باشد

فقط کاش یک نفر...

 خانه را سبز نقاشی کند

 آنقدر سبز...

 که بهار هم از دیدنش سیر نشود

....................................

دلم خانه ای بی دسترس می خواهد

که دیوارش پیچک و یاس

و زمینش فرشی از احساس باشد

فقط کاش یک نفر...

 خانه را هر لحظه بالاتر ببرد

 آنقدر بالا...

 که ماه هم مرا نبیند

دلم خانه ای بی دسترس می خواهد

که باغچه اش پر از گل های سپید

و درختانش از نسل امید باشند

 فقط کاش یک نفر...

 هر روز برایم یک سبد سیب بیاورد

آنقدرسیب...

 که من خیال کنم

دانه های سبز عشق

باغ قشنگ خانه سبز مرا

دنیایی از سبز می کند

دلم خانه ای بی دسترس می خواهد

دلم خانه ای سبز می خواهد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:53 توسط سهیلا| |

هنوز آغاز سبزینگی ست

بگذار خورشید بتابد

و آفتاب بخندد

آنوقت سری به آسمان بزن

آسمان فردای فردا

سبز سبز است

........................................

ای آنهایی که گوشهایتان را گرفته اید

چشم هایتان را باز کنید

اینجا گل های سبز

تندیس بهار شده است

و گل های سرخ

فانوس راه سبز

..................................

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:47 توسط سهیلا| |

عشق مردمی تو

در تمام باغچه های دوستی

نهالی تازه داده است

تو می توانی سبزتر شوی

سبزتر از سبز بهار آن سالها

چشم من این موسیقی سبز را می شنود

و دستهایم حس سبز نگاهت را می بیند

جوانه بزن و رشد کن

این سبزینه همیشه سبز را

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 23:58 توسط سهیلا| |

 کدام پرنده

از آسمان این سرزمین

پرواز خواهد کرد؟

و کدام اندیشه

در حسرت فردا

برای همیشه مردود خواهد شد؟

من به سرودی فکر می کنم

و موسیقی  آشنایی که

 بعد از این هیاهو همواره باید گوش کنم

....................................................

بیایید همه دعا کنیم  تا فردایمان سبز شود

و هر بهار پرنده ها مسافر سرزمین ما باشند

سرزمینی که هیچ فاصله ای در آن زندانی نیست

و هیچکس در آن نفس سرد نمی کشد

...................................

به امید رویاهای سبز

به امید آرزوهای سبز

و به امید فرداهای سبز

سبز تا بهاری همیشه بهار

.....................................

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:17 توسط سهیلا| |

نه از سر من می رود هوای تو

نه من دلی دارم جز برای تو

اگرچه دورم از خانه ی تو و خودم

دوباره می رسم به سبز ابتدای تو

................................

وقتی پیچک ها غمگین میشوند

باران بر دیوار آنها اشک می ریزد

تا همه باور کنند

عشق پیچکی ست که دیوار نمی شناسد

............................

خانه ای پر از نگاه تو

 و خانه ای پر از بهانه های من

تا هوا٬ تا آسمان٬ تا خدا

تا آفتابی شدن سقف خانه ی ما

این پیچک سبز

 عاشقانه می رود بالا

............................

پ.ن ) به تو که چهار سال  دوری را تحمل کردی

و به من که شاید چهار سال دیگر برگردم...

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:47 توسط سهیلا| |

راستی یادم رفت بگویم

چشم هایت مرا به هستی می کشاند

و در آسمان دلم آنچنان پرواز می کند

که گویی عشق فقط در چشمان توست

و در آسمان دل من

............................

با من بمان...

تا سبز چشم هایت را

کنار پنجره...

 در گلدان گل سرخ ها جای دهم

و بهاری دیگر بیاید

 و باز هم بهاری دیگر

تا خواب گل سرخ ها تعبیر شود

و چشمان من سبز شود سبز سبز

.......................

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:0 توسط سهیلا| |

در چشم های من

نگاه تو جا مانده است

زیر یک اتفاق سپید

پشت پس کوچه سبز  آشنایی

در شهر دوستت دارم های آبی

بر بال رویاها

و کنار نبض خیس عشق

مرا به کجا تبعید کرده ای؟؟؟

شعر نگاهت تا ابد

در چشمهایم سپید می ماند

....................................

یک لحظه چشمهایم را روی هم می گذارم

 و چشمهای تو را ستایش می کنم

آخرین شعر دفتر من برای نگاه توست

 عشق در چشمهای تو چنان ابدیتی دارد

که در باغچه کوچک قلب من

 غنچه های گل یاس را از نفس باز می دارد

چشم هایت زیباترین یادگار آواره گی خیال من است

.................................

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:9 توسط سهیلا| |

آنقدر لیلا شدم

تا تو مجنونم شدی

پر زدم تا گل سرخ

تا تو افسونم شدی

....................................

سند عشق را که امضا کردم

 دفترقلبم پر شد از نام تو

حالا جز عاشقی

مرا کار دیگری نیست

که تو یک پاییز سبزی

 و من یک بهار سرخ

..................................

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:12 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin