تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

قصه ای نوشته بر دیوار تنهای دلم، آرام تر از رویا و نازک تر از خیال، تو به هر نامی که می خواهی بخوان

صبر کن خیال من ٬ نگو مقصد را نمی دانم . من تو را لمس کرده ام

  کنار بال شاپرک ها ودر قلب سفر قاصدک ها.

 تو همانی ٬همان نفس کشیدن های پنجره که دلم را می گریاند

تو همانی ٬همان گل سرخی که با من شکوفه می دهد و با من پرپر می شود

تو همانی٬ همان سکوت نازک شب که آرامشش خوابم می کند

از من دوری نکن٬ من با تو در خلوتم

 دستم را بگیر تا یک نفس تا یاس های کبود بدویم

و لمیده در مهتاب به تماشای آسمان بنشینیم

 مقصد آنجاست که تو با منی... 

" تو را تا آنجا دوست خواهم داشت"

"  آسمان را گم نمی کنم ٬چه زیر باران چه زیرآفتاب"

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:58 توسط سهیلا| |

من...

با قلمی که از آسمان پر رنگتر است

خورشید را

دوباره رنگ می زنم

شاید...

در میانه ی آسمان

تو را بهتر ببینم

................................

 من...

جایی میان بودن و نبودنم

جایی میان خیال و خواب

دوباره خواهمت دید؟

" تو گفتی هر چه تقدیر است همان است؟؟؟"

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 7:0 توسط سهیلا| |

هر چند خیال مرا نقاشی کنی

صدای باد ترنم  اش را با خود خواهد برد

فقط دستان تو رنگی میشود

و خیال من بیرنگ

"خدایا چه گرم به خواب رفته ای"

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:28 توسط سهیلا| |

از دردهای من

از سر بیجانی

دنیا خبر شد

غیر از تو که می دانی

پ.ن) دلم خلوتی بی درد می خواهد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:35 توسط سهیلا| |

من باندازه ی

شکوفه های دلت

به تو گل خواهم داد

تا تو باور بکنی

باغچه دل ماهم

 باغبانی  دارد

پ.ن) باغبان برای شاخه های تشنه یکریز اشک می ریزد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:55 توسط سهیلا| |

عید روزیست که دل پاک و مطهر باشد

سبد عشق پر از سیب معطر باشد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:26 توسط سهیلا|

چگونه مرا مرور می کنی؟؟؟

من هم مثل تو

چتری از قاصدک ها بر سر دارم

شعرهایم را برای آفتاب می خوانم

و هنوز سبز نفس می کشم

پ.ن) تا بهاری دیگر خیال من افسانه می شود

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:6 توسط سهیلا| |

به نيت پنجره ای که از دلم شکستي

آرزوهايم را تکه تکه می کنم

و قدمهايم را شماره می زنم

تا آرام آرام از تکه هاي شب تلخم دور شوم

ديگر یاد می گیرم

خواب تو را نبینم

از ديشبی که تمام شدی در پلکهایم

پ.ن) چشمهایم خواب دیگری را نقاشی می کند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:3 توسط سهیلا| |

در سکوت نازک پنجره ها

پروانه های دل تو

تا خیال من پرواز می کنند

لایق به بهشتی باشم

که از آسمان بالاتر است

و با زلال ماه

غریبی نمی کند

پ.ن) دل من کوچک است٬گوشه ای دنج می خواهد

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:56 توسط سهیلا| |

باز هم حرفی است؟؟؟

چشمان من

از دستان تو

گل های یاس را شنیده است

دستان تو

از چشم های من

گل های سرخ را چیده است

یادش بخیر

باغچه های قدیمی

گل دادنشان هم

بی ریا بود

پ.ن) شقایق های سفید از دستان ما شکوفه می دهند

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:36 توسط سهیلا| |

کودک خیالم را کنار نوشته هایم می گذارم

تا هر زمان لالایی دنیا خوابش کرد

سرش را بر روی سینه ام بگذارم و های های دلم را با او بگریم

کاش خودش می نوشت که چقدر دوستش دارم

و کاش نشانی فرشته هایش را به من می داد

فردا شاید دیرتر از آن باشد

که یک بار دیگر لالایی من او را به خواب ببرد

پ.ن) دل من تردتر از خیال و خواب است 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 21:50 توسط سهیلا| |

زمین زیر پاهایم می لرزد

آسمان بر سرم سنگینی می کند

چگونه این قلب را نگه دارم؟؟؟

من فرو رفته ام

بر تقویمی که تاریخش را خط زده ام

تا دیگر از آن من نباشد

و عقربه های ساعتی که  می چرخد

تا خورشید تبعید دیگری را برایم رقم بزند

 روح من قطره قطره فرو می چکد

شما را به خودتان سوگند

مرا نیازارید

شوراب اشک من

گونه های خیالم را زخم کرده است

پ.ن) این چه دیر و دور دوست داشتنی است؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 15:29 توسط سهیلا| |

شمعدانی ها تمام شب را بیدار بمانند

باز من فردا به سفر خواهم رفت

تو به فکر شکستن سکوت نباش

تب باغچه لمس همه ی  احساس من است

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:37 توسط سهیلا| |

وقتی اشک های من

تن پوش ابرهای آسمان میشود

کسی صدای باران را نمی شنود

هنوز هم پروانه های عشق تو

از آبی دل من پر می گیرند

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:48 توسط سهیلا| |

بر گونه هایم

فقط عطر نرگس هایی است

که هیچگاه در باغچه

 کوچه های بن بست نمی رویند

و من در میان آنها تو را می جویم

 که به تکامل رسیده ای

 و  با هیچ عبوری وسوسه نمی شوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:30 توسط سهیلا| |

امشب یک آرزو دارم

فرشته ای را خواب ببینم

که دستهایش به عطر یاس آغشته باشد

و چشم هایش در رودخانه ی دل من

زیباترین خیال دنیا را به ساحل برساند

تصویرش را بخاطر می سپارم

فرشته ای که چشم هایش خیال مرا از اشکهایم شناخته است

و نشانی مرا از دستهایم گرفته است!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:47 توسط سهیلا| |

به دل مگیر...

 گاه از نگاه صمیمانه تو

با اشکهایم حرف میزنم

گاه از آنسوی دیوار

حریم خورشید را میشکنم

من نیازم به تو

به مرهم احساست نیست

نیاز من به قلب بی نیاز توست

که کدامیک تکرار یکدیگریم

و اما فردا را چه کنیم؟؟؟

که تو مسافر خیال منی؟؟؟

یا من مسافر بی فردای تو؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 7:39 توسط سهیلا| |

از ته کوچه ی هیچستان ما

نه بوی گلی می آید

نه سکوتی فریاد می شود

به گمانم...

به غمی تازه دچار آمده ایم

........................................

می خواهم تصویری از چشم هایم بکشم

 که هم لبخند بزند و هم گریه کند

 ولی نمی توانم... قلمم بی رنگ شده و دلم دلتنگ

کاش واژه ها می آمدند و از دریای خیالم می گذشتند

تا حرفها زیر اشکهای خسته ام جان ندهد

من کجای این خیال را رنگ کنم؟؟؟

شما بگویید...

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:0 توسط سهیلا| |

در سایه سار نگاه سبز تو دلتنگی ها رنگ باخته بود

و تو چقدر زود مرا دوباره با خودم تنها گذاشتی

تنها گل سرخ باغچه را می چینم  و کنار ته نشینی از آرزوهایم

آنجا که دلم کنار پنجره تنهاییهایش ایستاده به خاک بهشت می سپارم

فردا که پلک سپیده باز شود...

من بی حوصله تر از آنم که گل سرخ دیگری در باغچه دلم بکارم

یا با شعری از رویاهایم نقطه چین های دفتر عشق را پر کنم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:8 توسط سهیلا| |

می خواستم از غصه بگم

از دیو تو قصه بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

می خواستم از پستی بگم

از می و بد مستی بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

می خواستم از ناله بگم

از درد بی چاره بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

می خواستم از درس بگم

از مشق و از تر س بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

می خواستم از ننگ بگم

از بودن مرگ بگم

یکی صدا زد دخترک

بسه دیگه غم ها پرک

زندگی عین شعر تو

شاعرش سرنوشت تو

خرده نگیری تو بهش

کوتاه بلند باشه یا زشت

قافیه و وزن نداره

گاهی هماهنگ می باره

زانوی غم بغل نزن

حرف می و اجل نزن

سپید باشه یا که سیاه

همینه رسمش بی وفا

رزا(زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:59 توسط سهیلا| |

ته دلم چیز دیگری می خواهد

نمی دانم آیا از پشت این پنجره

می توان همه چیز را در یک نگاه قاب گرفت

و روی طاقچه خاک گرفته قلبی گذاشت

ای کاش همه چیز به اراده بود

و فرشته ها دل مرا کمتر جا به جا می کردند

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:41 توسط سهیلا| |

برو ز خاطرات من

دلم عجیب مرده است

دگر دعا نکن مرا

که از خدا خورده است

برو ز خاطرات من

چه زود رنگ غم شدی

ز صفحه خیال من

نه رفته ای نه کم شدی

برو ز خاطرات من

به ذهن تو خطور کرد...

مگر دلت ز سنگ بود

که از دلم عبور کرد

برو ز خاطرات من

نه عشق سهم من نشد

امان ازین حواس پرت

دچار شک و ظن نشد

رزا(زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:5 توسط سهیلا| |

 خسته نباشی دلکم

چه صبری داری دلکم

آدما روت لگد کنن

قضاوت غلط کنن

خورشید ازت رو بگیره

بارون رو چترت بمیره

خسته نباشی دلکم

چه صبری داری دلکم

همه تو رو جا بذارن

تنهای تنها بذارن

داد بزنی کمک می خوام

من یار بی کلک می خوام

خسته نباشی دلکم

چه صبری داری دلکم

قدر تو رو نمی دونن

حتی تو رو بد می خونن

کاری ندارن به چشات

به قطره قطره نگات

خسته نباشی دلکم

چه صبری داری دلکم

صدا ازت در نمیاد

هیچ کی دلت نمی خواد

این جوری که کم میاری

فقط برام غم میاری

خسته نباشی دلکم

چه صبری داری دلکم

.........................

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:39 توسط سهیلا| |

به تو که فکر می کنم

دلم بهار می شود

و گل یاس های خیالم خیس

دستهایم را بگیر

و دستبندی از گلبرگ های یاس

به واژه هایم هدیه کن

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:47 توسط سهیلا| |

صد سال هم باران بیاید

ما سپید نخواهیم شد

چون خورشیدی که بر ما تابیده

هرگز سایه ها را نمی شمارد

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:2 توسط سهیلا| |

تنها  گل سرخ باغچه را می چینم

و ازساقه پیچک خاطرات بالا می روم

اینجا شاید آخرین ایستگاه بهشت است

و ردپای خیال همین جا تمام میشود

پیچک عشق نه خیال را خیس کرد

و نه صدای مرا به خدا رساند

فقط پنجره  رویاهای من بسته شد

تا دفتر خیس قلبم را کنار بگذارم

و چشم از آسمان بردارم

شاید فردایی دیگر ...

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:44 توسط سهیلا| |

 گه گداری که دلم می گیرد

می نشینم آرام

گوشه دنج اتاقی تاریک

و به اندازه ی غم های دلم می گریم

گه گداری شعری می خوانم

از سهراب...

از سایه...

از فریدون و فروغ

زندگی سخت که نیست؟؟؟!!!

روزها می گذرد

من به پایان کسی نزدیکم

راستی یادم رفت

شعر هم می گویم

گه گداری به خودم...

مردم شهر...

به تفاوت هامان می خندم

به کلاس درس و استادم که دلش نازک نیست

همکلاسم که به فکر فرداست

امتحان فردا...

من و دفترچه ی شعرم ...

به عجب دنیایی

زندگی سخت که نیست؟؟؟!!!

گه گداری شب ها بیدارم

زمزمه می کردم

(کاش دنیا همه اش شب باشد

شب که تو می خوابی...

شب که من تنهایم...

شب که من پشت سرت می نالم

نه ببخشید

من از شب ها هم بی زارم)

زندگی سخت که نیست؟؟؟!!!

گه گداری دل من منتظر است

که بروید خورشید

کوه ها گلدانند

من به پایان کسی نزدیکم

ابرها می دانند

که چه طعمی دارد

صورت خیس و لب خندانم

چتر ها هم خستند

و توقع بی جاست

گه گداری باید مثل آدم ها شد

زندگی باید کرد

تلخ...

شیرین...

شاید این تعریف است

چه کسی می داند

روز اول - شیرین-یعنی چه؟؟؟

رزا(زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:25 توسط سهیلا| |

امشب در آسمان دلم ٬آرزوهایم را نقاشی می کنم

آرزوها زبان رنگ ها را می دانند

و مهتاب راز آرزها را

پس بی گمان امشب  ماه پنهانی به آرزوهایم سر می زند

چه منظره زیبایی!!!

حالا وقت پاک کردن نقطه چین های ناامیدی در دفتر خیال است

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:33 توسط سهیلا|

به سمت رنگین کمانی از سپیده دم برو

با آسمان همه جا همراه شو

رویاهایت را به دنبال خودت بکش

تا انتهای آن اتاق آبی

تا خواب دیدن یک خواب زمستانی

به آنجا برو

به جایی که روبروی خودت بایستی

و ورق بزنی دفتر شعرهایت را

تا بزرگ شدنت تا بزرگی

کنار صداقت و مهربانی

به آنجا برو

که پر از خیال تو اما حقیقت توست

و آنقدر در معصومیت خودت بنویس

که روی شگفتی واژه هایت

به دورترهای دور سفر کنی

به آبی های دوستت دارم ها

با تمام ستاره هایی که تا صبح شعر تو

بوی خوب بهشت می دهند

و آنقدر خودت را ادامه بده

تا مفهوم شعرت را زنده کنی

و سطر سطرش را هدیه کنی

 به قلب فرداهای زندگی

(تقدیم به زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:0 توسط سهیلا| |

هزاران دشمن و یک دوست دارم 

 تو را من عاشقانه دوست دارم

دلم در گیر و دار زندگی نیست

تو دنیایی و دنیا دوست دارم

جهان باغی پر از خار است اما

تو را تنهاترین گل دوست دارم

نگو دلتنگ بارانی که ابرم ...

تو را رنگین کمانم دوست دارم

شبانه های من بی تو کبود است

 تو را ماه مجسم دوست دارم

رزا(زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:14 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin