تبليغاتX
خیال که خیس نمی شود


خیال که خیس نمی شود

بین باران و خیال فاصله بسیار کم است و تو آن چتری که بالهایت رو به باران باز است تا خیال من خیس نشود

از وقتی چشم های تو را گم کرده ام

دلم برای چشم هایم  تنگ می شود

تکه پاره های احساس من

 آتش می گیرد از یاد نفس های تو

من به یک لحظه خرسندم که

 تقویم دلم روزهای فراق را خط بزند

و من خواب تمام گل سرخ های دنیا را یکجا ببینم

و این شیرین ترین  طعمی ست که در خیال می چشم

 

لالایی های شبانه چشم هایت مرا به خواب شیرینی می برد

خواب در خواب و خیال در خواب

تو دیگر نمی آئی

حالا دیگر باید در انتظار چشم هایی باشم که چشم های مرا گریه کنند

و پنجره هایی که از فرط دیوانگی قاب های خیالی را بشکنند

 

خواب گل ها دیده ام

 اما چه حیف...

 خار زیبا می رود

 در خواب گل های قشنگ

در سکوت نیمه شب

از خواب من

 ماه هم  خواب می بیند

  خواب یک ماه قشنگ

 

" با اینکه این روزها سخت می گذرد  روزی خواهم گفت : روزهای سخت گریه از یادم برفت "

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:50 توسط سهیلا| |

می خواهم اتاقم را آبی کنم

خاطره هایم

و شاید فراموشی هایم

بیرون نکش از دیوار دل من

هیچ ردپایی را

 

دلم را ورق می زنم٬

برگ به برگ

در اولین برگ تو را می بینم

بر قلبم تکیه داده ای

و گل های زیبای مریم

دوباره ورق می زنم

تو را می بینم

با تقویم سپیدی در دست

و لبخندی پرشور

و باز گل های زیبای مریم

باز ورق می زنم

تو را می بینم 

به چشم هایم نگاه نمی کنی

با گل های زرد فراموشی

و نفسی سرد

دلم را ورق می زنم

خودم را می بینم

با گل های سپید مریم

و لبخندی تلخ

که ازسکوت چشمانم جاری ست

 

" این پایان شیدایی چشم های من است که بر هر خاطره اش حزن می نشیند"

" گاه می گویم که زندگی فاصله نیست باز می گویم که زندگی خاطره نیست "

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:29 توسط سهیلا| |

حالا که ماه من گم شده است٬

 کوچه های خدا...

 همه بن بست است

دیگربه هیچ کس  نمی گویم

سقف آسمان کوتاهتر شده است

نمی دانم چرا؟؟؟

چشم هایم به هر کجا قدم می گذارد

به جای هر چه ندیدنی ست

ماه را نمی بیند...

 

از کودکی با قطره های رویا ستاره ساختم  و آوازه خوان تنهای مهمانی ماه شدم

من تقاص چشمانی را می دهم که در پلک زدن ستاره ها راز آسمان را فهمید

و برای رنگین کمان هایی که تقدیر هیچ ستاره ای را نمی دانند دلسوزی کرد

حالا پر از تنهایی از این فاصله ی دور برای ماه گم شده ام اشک می ریزم

تا شاید چشمانم از این زمان از دست رفته بوی آسمان بگیرد

 

" بگذار اندیشه های من از خیالم الهام بگیرد "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:37 توسط سهیلا| |

قلبی که پنهان می تپد

از باور جان می تپد

دوری نکن از مهر او

آن دل خرامان می تپد

 

هر دمی که عشق را به ابدیت بسپاری

پنجره ها برای به اغوش کشیدنش باز می شوند

و تو بیرون از تمام پنجره ها کنار دوستت دارم های خود ایستاده ای

 

این دل که آسان می رود

همپای ایمان می رود

باور نکن نیلوفرش

از کوچه باران می رود

 

اگر بی تاب بودی و رویای باران داشتی

بوسه ای سرد بر چشمان نیلوفری اش نمی زدی

 

" ای کاش در آخرین قدم جدایی پایت لغزیده بود "

" همیشه هر اتفاقی کم کم اتفاق می افتد "

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:0 توسط سهیلا| |

 تو ماه پنهان منی

همنفس جان منی

برای زنده بودنم

دلیل و برهان منی

 

هر شبی که آسمان ماهش را گم می کند٬

 تو ماه شبهای من می شوی

هر جا که من باشم و تو نباشی٬

سایه ات٬ آفتاب روزهای من است

امن ترین ساحل آرامشم٬

در کف قلب من رودی ست

که عاشقانه به دریای تو می ریزد

 

تو گل کمیاب بهار

غنچه ی بیتاب و قرار

در باغ زیبای خدا

سرخ ترین خواب انار

 

با من بمان

تا سرخ ترین گل های سرخ

تا انتهای خواب انارهای باغ

تا همیشه ها و تا همه جا

 

" دوستت دارم فرشته ترینم ٬تو زیباترین اتفاق منی"

به زیباترین گل زندگی ام" دخترم رزا"

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 5:40 توسط سهیلا| |

امشب لباس هایم را رنگ می کنم

و فردا به سفر می روم

فقط کفش هایم کمی تنگ شده

می ترسم راه را گم کنم

و پاهایم هرگز به مقصد نرسند

حالا برای رسیدن

راه های رفته را هم آهسته  می روم

 

" وقتی مسافر میشوم دوست دارم کفش های زرین بپوشم تا دیر نرسم"

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:37 توسط سهیلا| |

نفسم را حبس می کنم

می خواهم حرف بزنم

چیزی بالاتر از سکوت

فراتر از خیال

به جای هر چه نگفته ام

در یک مجال کوتاه

در یک لحظه ٬ یک دم

چیزی شبیه یک تابلو

آرام ولی تند

 

فقط یک شمع روشن می کنم

واژه های ممنوعه همچنان ممنوع است

سنگینی کلمات

بر لب هایم حس می شود

نفسم را حبس می کنم

نفسی از دهان کلمات می آید

شیرین و لرزان

" شب به سر می آید"

شمع را خاموش می کنم

همین...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:40 توسط سهیلا| |

ازین دنیا چنان بیزار هستم

ببین اکنون که سر بر دار هستم

به یاد قصه ی عاشق کشی ها

من امشب تا سحر بیدار هستم

درخت بودنم پژمرد افسوس

ولی از آب و گل سرشار هستم

اگرچه قاصدک این جا نیامد

هنوزم دلخوش دیدار هستم

دگر باید کدامین راه را رفت

که امشب من خودم بیمار هستم

رزا( زیباترین گل زندگیم)

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:54 توسط سهیلا| |

عید روزی ست که دل پاک و مطهر باشد

سبد عشق پر از سیب معطر باشد...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:12 توسط سهیلا|

از کودکی قلبم قصه خوبی تو را به من گفت

 و من با رویاهایم خانه ای ساختم در دل خانه ی تو

 تا هر وقت آسمان دلم ابری شد به تو سر بزم٬

 به تو که بر بام شبهایت همیشه مهتاب جاری بود

  و بر رنگ چشم هایت اشکهای بی تاب من ٬

همیشه تو طاقت شنیدن داشتی و من شهامت گفتن ٬

 چشم ها ی من همیشه  گله داشتند و دستهای تو نیایش برای من

 

هنوز هم خانه ی تو زیباست  و خانه ی من پر از رویا

 هنوز هم پنجره ی خانه ی تو لبخند بر لبها می نشاند

و آسمان خانه ی من ابری و بارانی

 دلم تنگ می شود برای ندیدنت٬

 مرا به کویت بخوان تا خدا را در عشق تو بجویم

 

میلاد با سعادت  امام رضا(ع) مبارک

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:34 توسط سهیلا| |

به تو که فکر می کنم

دلم بهار می شود

و یاس های خیالم خیس

دستهایم را بگیر

و دستبندی از گلبرگ های یاس

به واژه هایم هدیه کن

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:12 توسط سهیلا| |

در باغچه ی خانه ی من

هر گل سرخی پلک باز می کند

چشم های من پر از شبنم میشود

زیر پلک های من

سال هاست که باغچه بیدار است

و گلبرگ های دل من خواب

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:27 توسط سهیلا| |

خسته که می شوم

روی نسیم راه می روم

سرم را

به شانه های آفتاب می چسبانم

و قلبم را آرام می بخشم

فقط چند قدم...

مثل یک نقاشی

مثل یک تنهایی

و مثل...

 همه ی تقدیر دلم

"گاه پیچک قلبم سایه بان آفتاب می شود"

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:25 توسط سهیلا| |

در چشم های من

نگاه تو جا مانده است

زیر یک اتفاق سپید

پشت پس کوچه سبز  آشنایی

در شهر دوستت دارم های آبی

بر بال رویاها

و کنار نبض خیس عشق

................

مرا به کجا تبعید کرده ای؟؟؟

شعر نگاهت...

 تا ابد در چشمهایم سپید می ماند

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:3 توسط سهیلا| |

کنار دوستت دارم های تو

سیبی کال از درخت افتاد

و تو ...

با قلم مویی از گل سرخ ها

آن را رنگ کردی

 

و من چقدر تنها بودم

 که صدای باز شدن گلبرگ گل سرخ ها

از دل زخم خورده ام گذر کرد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:31 توسط سهیلا| |

می نویسم تا از غم شمعدانی های بیدار کنار پنجره برای دلم دفتری بسازم

برای روزهایی که انتظار آفتاب را دارم و شبهایی که مهتاب را می خوانم

 

می نویسم تا روحم زنگار نگیرد و دلم اشک نریزد برای سادگی هایش

برای شکل هیچکس نبودنش  و برای حرفهایش که هرگز پایانی ندارد

 

می نویسم برای بهانه ی دلتنگی هایم

برای پروانه هایی که از گل سرخ ها پر گرفته اند و بر دستهای من نشسته اند

 

 می نویسم در دفتر خیس قلبم که همیشه  کنار پنجره نزدیک گلدان های شمعدانی جا می ماند

می نویسم و نگاه می کنم به پروانه هایی که در اوج خیال

 از کنار گل سرخ ها تا آسمان پرواز می کنند

 

می نویسم تا  مهربان باشم

مهربان تر از پروانه ها

می نویسم تا عاشق باشم

عاشق تر از گل سرخ ها

می نویسم تا خواب باشم

خواب تر از شمعدانی ها

 می نویسم من...

برای خودم ٬ دلم و خیالم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:47 توسط سهیلا| |

منتظرم

منتظر  روزهایی که

شالیزارهای مهر سبز شود

 و دانه های عشق عمیق نفس بکشد

این بهاری است که  دوبار آفریده میشود

 

هیچ باغچه ای نمی خشکد

و هیچ پیچکی دلواپس دیوار نمی شود

منظره ای از پشت پنجره آسمان

و خیس ترین لحظه ای که آفتاب خیال

بر طراوت شالیزارها می تابد

 

من چیزی جز یک آوای آشنا نمی خواهم

خدایا کمکم کن تا زمزمه ی قلب تو را بشنوم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:54 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin